تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

نمی دانم اگر قرار بود روزی از این مملکت بروم کجا می رفتم . می رفتم دوبی مثل این عقده ای ها ول می پلکیدم یا می رفتم فرانسه مثل اینهایی که ادعای کلاسشان می شود و آنقدر شراب می خوردم که بالا می آوردم یا می رفتم آلمان مثل برخی از شکموهای عزیز و می زدم به انبار سوسیس و ژامبون و مخلفات یا می رفتم آمریکا دنبال لاس وگاس بازی و قمار و این حرفها یا ... نمی دانم کجا می رفتم ... ولی الان دلم می خواست کنار دریا باشم یک جایی همین اطراف کلاردشت خودمان یا اگر بخواهم غروبش را غلیظ تر کنم جایی مثل بندر های جنوب با آن هوای گرمش که الان دارد یواش یواش ملس می شود ... خوب آنجا هم که الان امکاناتش موجود نیست ... من رفتم دم در روبروی همین بیابانی جلوی خانه یک سیگار بکشم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:14  توسط هوتن  | 

زندگی همچنان دارد برای خودش می گذرد و این مدت هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده . دوباره توی سایه قرار گرفته ام و از نور یک مقداری دارم فرار می کنم . هیچ چیز جالبی اینجا در حال حاضر وجود ندارد و هیچ انگیزه ای هم برای آینده در من نمی جوشد . من ساکنم  ... ساکت و آرام ... مثل سنگی یا تکه فلزی که حتی صیقل هم نخورده یا کاغذی که هنوز هیچ بر آن نوشته نشده ...

من همینجام ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:4  توسط هوتن  | 

نشستم تمام چیزهایی را که تا حالا نوشته بودم از اول خواندم . همه شان را . نه اینکه خیال کنید از بیکاری این کار را کردم ... نه ... می خواستم بفهمم توی این همه چیزی که نوشتم و به خورد ملت دادم و خواندند اصلا توانسته بودم حرفی بزنم که بدرد بخور باشد . راستش هیچ احساس خاصی بهم دست نداد یعنی اگر بخواهم روراست تر باشم اصلا احساس جالبی بهم دست نداد . گمان می کنم یک مقداری توی نوشتن هایم باید از آسمان بیایم پایین و چهارزانو بنشینم روی زمین و بنویسم ... شاید ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:36  توسط هوتن  | 

آشپزی همیشه برای من یک جور راه دررو است . راه دررو از اتفاقاتی که دوروبرم می افتد . ور رفتن با نمک و فلفل و ادویه به میزان کافی  روغن به مقدار دلخواه . کم کردن زیر آتش تا پیاز داغت طلایی شود و نسوزد و غذا رابه گند نکشد . و در پایان منتظر بودن برای دیدن آثار لذت در چهره طرف مقابل بر اثر خوردن غذایی که تو باعشق برایش پخته ای . امشب همسرم مریض احوال بود و از عصر افتادم به جان دیگ و قابلمه و برایش سوپ مرغ پختم . از سوپهای آبکی که مثل آب جوب می ماند متنفرم . توی سوپ برایش مرغ فراوان می ریزم . به همراه قارچ و جوی پرک شده و سیب زمینی و هویج . چاشنی کاری و پاپریکا هم به همراه یک مقدار فلفل سیاه اضافه می کنم که باعث می شود یک مقدار ته مزه تند به غذا بدهد و اشتها آورترش کند . البته نخودفرنگی و عدس هم فراموش نشود و رب گوجه فرنگی فراوان و آبلیموی تازه برای خوش برو رو شدن غذا . سوپ باید نیم ساعت توی زودپز باشد تا جدو آبادش جلوی چشمش بیاید و بعد هم یک ساعت توی قابلمه که در نیم ساعت آخرش ورمیشل را اضافه کنی تا قوام بیاید . دست آخر هم جعفری تازه برای تزیین و معطر شدن سوپ . تمام این مراحل باید درحالی انجام شود که تو داری چهره همسرت را هنگام خوردن غذا و اینکه از تو یک کاسه دیگر سوپ می خواهد تصور می کنی . این عاشقانه ترین سوپی است که یک مرد می تواند برای همسرش فراهم کند و من تضمین می کنم که خوردن یک کاسه از این سوپ تمام افسردگی های زندگی را از بین می برد . 

من تضمین می کنم ...

از این غذاهای عاشقانه بازهم بلدم ...

دوست دارید یادتان بدهم ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:0  توسط هوتن  | 

دوروبرم هرروز آدمهایی را می بینم که در حیرتم که با این میزان نبوغشان چطور تا حالا زنده مانده اند . گاهی این احساس به من دست می دهد که در دنیایی که زندگی می کنیم بخصوص در جامعه ما احمق بودن و اهل کوچه علی چپ بودن یک نوع امتیاز برای بقای بیشتر محسوب می شود . این که یک لبخند مضحک برروی لب داشته باشی و هر بلایی سرت می آید خیلی راحت سعی کنی با آن کنار بیایی و اسم این حرکت مزبوحانه را هم می گذاری :" سیاست ترکه انار ...!!! " این لفظ را از یکی از همین احمقها شنیدن که معتقد است آدمیزاد باید مثل ترکه انار باشد که در برابر ناملایمات راحت خم شود و نشکند . خوب در نوع خودش جالب توجه است ولی در عمق مطلب که فرو بروی یک مقداری فلانجای آدم می سوزد . من که متاسفانه از ابتدای زندگیم ترکه انار که نبودم هیچ ... دسته جاروی خوبی هم از آب در نیامدم ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:43  توسط هوتن  | 

جمعه روز خوبی است . البته شبهای جمعه اش برای من بهتر است چون وقت دارم وقتی همه خوابند با خیال راحت بنشینم و گشتی در اینتر نت بزنم و فیلمی را که خیلی دوست دارن برای هزارمین بار ببینم و هی سیگار بکشم بدون اینکه هستی سرم غرغر کند . معمولا ساعت هفت صبح جمعه تازه خوابم می برد و این در صورتی است که همسرم گیر ندهد و یکهو هوایی نشود برای خوردن کله پاچه که آنوقت بیچارگی است رفتن تا کله پزی و نانوایی سنگکی و بعد هم از همه مهمتر خوردن این کله پاچه لعنتی که گرچه لذیذ است ولی به ورم کردن بعدش و خوابید تا پنج بعد ازظهر و بیدار شدن مثل سگ نازی اباد نمی ارزد . فعلا که بیدار شده ام و مثل سگ نازی آباد هم نیستم ولی یک جورهایی مخم قفل است . جمعه است دیگر ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:52  توسط هوتن  | 

بچه که بودم آرزو می کردم زودتر بزرگ شوم . حالا حالم دارد از بزرگ بودن به هم می خورد . مثل این می ماند که کلی از درخت سیب بالا بروی برای چیدن بزرگترین سیب و حالا که بچینی ببینی کرم خورده و فاسد شده است . دنیای بزرگتر ها دنیای جالبی نیست آدم هزارهزار دروغ یاد می گید و یاد می گیرد گه چطور ظلم کند و بعد هم بزند زیرش . این دیگر چه جورش است . 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:44  توسط هوتن  |