خدایا سلام ...
خوبی ... اوضاع و احوالت شکر خودت روبراه هست ؟ خوب این واضح است که تو یکی اگر حالت خوب نباشد پس می خواهی حال من خوب باشد ؟ خدایا ... این روزها اصلا حالم روبراه نیست . یک جوری شده ام . مثل آدمهای مالیخولیایی شده ام که راه می روند و با خودشان یواشکی اختلاط می کنند و بعد که به خودشان می آیند می بینند جماعت دوروبرشان کلهم اجمعین میخ ایشانند . خدایا من نمی دانم این چه رسمی است که دارد این اواخر بر زندگی من می گذرد . خستگی گاه امانم را می برد و تو هم که انگاری آنطوری که می گفتند و می گویند همیشه این دوروبرها نیستی .
خدایا ... دلم عجیب گرفته ... عجیب ...
گاه حتی خودم را هم که توی آینه نگاه می گنم فقط سایه ای می بینم که انگار در ورایش یک کویر خشک و بی آب و علف خوابیده ... چند بار هوس کردم فریاد بزنم برای همین رفتم یک گوشه دنجی پیدا کردم که می شد فریاد زد ... می شد خودت را جر بدهی و هیچ کس هم نباشد صدای فریادهایت را که اول فریاد است وبعد جیغ می شود و بعد ناله می شود و بعد مویه می شود و بعد مثل وزوز مگسی خفه می شود بشنود ...
هرچه کردم نشد ... هیچ صدایی بالا نیامد ... نه حتی وزوزی ... چه کنم خدایا .. من با این خفقانی که دارد مثل جیوه توی حلقم می ریزد و همینطور دمای روحم را و روانم را به خودش جذب می کند و دارد مرا تبدیل به یک سرمای مطلق می کند چه کنم ...
انگار کسی دارد با ناخن بی رحمانه تمام آنچه را که وجود و هستی مرا ثابت می کند خراش می دهد ... رفیق دکترم می گفت این افسردگی است ... آن هم ازنوع درجه سه ... مثل گوساله می ماند این رفیقم ... یک مشت کپسول که هنوز هم اسمشان را نمی دانم برایم نوشت و گفت برو بگیر و هرروز یکی بخور ... الان یک هفته است که دارم این کپسولهای بی نام و نشان را هرروز صبح مثل روانیها می خورم و هیچی ... دقیقا هیچی ... هیچ اتفاق خاصی نیفتاد ... حتی از ساعتهای خوابم هم چیزی کم نشد که خیال برم دارد که دارم بهتر می شوم
خدایا ...
نمی دانم راجع به من چه فکر کرده ای ... فکرکرده ای ظرفیت من چقدر است ؟ من مانده ام تو خودت یک همچین موجود ضایعی را به قول خودت در ایکی ثانیه کن فیکون کرده ای ولی ظرفیتش دستت نیست ... خوب شاید هم حق داری ... شوخی که نیست اینهمه آدمیزاد و جک و جانور بوجود آورده ای ... حق داری بعضی از اطلاعاتشان فراموشت شده باشد ... ولی با تمام این اوصاف ... جان من بیا یک مقدار... فقط یک مقدار با من مهربانتر باش ... نمی دانم میدانی آرزوی اینکه آدم بخواهد صبح دیگر از خواب بیدار نشود چه آرزوی مهلکی است ... نه نمیدانی چون تو اینطوری که می گویند اصلا خواب و خوراک نداری ...
خدایا ...
دلم برایت تنگ شده ... برای همین است که چند وقتی است نمازخواندن هم نمی چسبد ...دلم برای خودم هم تنگ شده .. برای تصویرم در آینه ... برای شهامتی که در من این نیرو را بوجود می آورد که بتوانم بروم گوشه دنجی که هیچ کس صدایم را نشنود و تا دلم می خواهد فریاد بزنم ... خودم را جر بدهم ... و فریادم به جیغ تبدیل شود و بعد به ناله و بعد مویه و بعد وزوز مگشی که در طوفان عظمت تو گم می شود و می رود پی کارت ...
خدایا دلم تنگ است ...
فقط همین ...
به امید دیدار ...