تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

خاک برسرمان کنند با این دنیایی که برای خودمان ساخته ایم و ادعایمان هم هفت تا محله را به گند کشیده ...

دوروبرم را که نگاه می کنم انگار ملغمه ای تاثر انگیز از آدمهای خاکستری و مبهم دورم را گرفته است . شاعر های دیوانه مآب . کودکانی که آب و بابایشان شده بازیهای بی سروته رایانه ای ، پدر و مادر هایی که فقط اسامی توی شناسنامه هایند ، پیرانی که از آنها فقط و فقط فسیل های متحرکی مانده که انگاری محکومند به خفه شده در دود ساطع از تکنولوژی سیاه بشری . دختران فراری نه از خانه و کاشانه که از خود . آقازاده های لاغر و مردنی که به صدای زمخت موسیقی های به قول خودشان فرا زمینی و فرازمانی فقط سرهایشان میان زمین و هوا در آمد و شد است و آدمهایی با صورتک های شطرنجی که هیچ کس و هیچ زما قادر به شناختنشان نیست و از میان ابهام چهره هاشان فقط و فقط لبخندی مرموز است که تورا به خودشان می خواند تا خونت را بمکند و سیاه بختت کنند .

و همه اینها شناور در دروغی عظیم که نامش را ابلهانه زندگی گذارده ایم و در آن غرق شده ایم و فراموشی تنها قرص مسکنی است که برایمان تجویز شده ...

هرچه می گردم خودم را پیدا نمی کنم ... حتی توی آینه هم خودم را گم کرده ام و هرچه دست بر آن می کشم غبار است و غبار که لایه لایه بر هم می نشیند و تاریکتر و و تار ترم می کند ...

فقط امیدم به این است که روزگاری برای فرزندم که باید بزرگش کنم و میان این برهوت سیال پروازش دهم اسمی نشوم در شناسنامه  پاره ای ... تا روزی که مهر ابطال محترمانه برگوشه ای از این کاغذ پاره بنشیند و بروم آن زیرها ببینم چه خبر است ... انگاری ایندفعه دیگر شیرین عقل شده ام ... خدا مرا ببخشد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:1  توسط هوتن  | 

دلم از عصر جمعه همیشه میگیرد . انگار که تمام دنیارا روی دلم گذاشته اند و دل بیچاره ام نمی تواند نفس تازه کند . مثل تمام هزار و پانصد و دوازده جمعه گذشته که تجربه کرده ام و این بیچارگی و افسردگی را سرکشیده ام ، امروز هم سعی کردم سر خودم را کلاه بگذارم و با چیزی خودم را مشغول کنم که خاکستر عصر جمعه را از سروکول ذهنم بتکانم اما نشد ... تمام آهنگهای شاد انگاری برایم ضجه می زدند و تمام کتابها هم دهن کجی می کردند ... این سنگینی فضا و زمان را انگاری دخترک دوساله ام هم فهمید چون مثل پدر مرده ها آمد توی بغلم روی همان صندلی چوبی که رو به خیابان گذاشته و نشسته بودم و بغلم کرد و خوابید ...

خسته شده ام ... دخترکم خوابیده و نفسهای کوتاه و گرمش گردنم را به عرق انداخته ...

جمعه ها خون جای بارون میباره ... خدا رحمتت کند فرهاد ... !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:4  توسط هوتن  | 

بیش از هر موجود زنده ای در حال حاضر احساس خستگی می کنم . دوازده ساعت کار مداوم و سرو کله زدن با قلم و کاغذ و ماشین حساب و کوفت و زهرمار و سایر متعلقات مربوطه ... رمق برایم نگذاشته و انگار مرا در چرخ گوشتی تبدیل کرده اند به همبرگر مکدونالد اعلا ...!!!

چشمانم را می بندم ... دلم به شدت رویا می خواهد ... رویای یک لگن آب ولرم که دوقاشق نمک در آن طبق فرمول جادویی مادربزرگم حل شده باشد ... و من پایم را در آن فرو کنم و خنکی ملایم آب تا تمام مویرگهای ذهن و روحم را بکاود و جلو برود و هرچه درد و کوفتگی است را بیرون بریزد ... و لیوانی از همان شربتهای سکنجبین افسانه ای مادربزرگم که تمام لذاتی را که یک انسان می تواند در بعد از ظهر تب گرفته تابستانی تجربه کند یکجا در کامم بریزد ... و سیرابم کند ...

خدا مادربزرگم را رحمت کند ... بس است ... بروم سرراه رسیدن به خانه ... سری به قبرستان بزنم و فاتحه ای بخوانم و گورم را گم کنم در هرم گرمای غروب تابستان ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:16  توسط هوتن  | 

مهربانی یعنی اینکه آنقدر لطیف باشی که گنجگشها بدون هراس بتوانند بیایند و روی دستانت بنشینند و تند و تند دانه بخورند و تو فقط لبخند بزنی و از ضرباهنگ نوک زدنشان در نشئه ای عمیق و لذت بخش فرو بروی ...

مهربانی یعنی اینکه بدون خجالتی و بدون هیچ شرمی بتوانی برای بچه مدرسه ای ها دست تکان بدهی و آنقدر خلوص در دیدگانت خوانده شود که بچه مدرسه ای ها هم با رغبت برایت دست تکان دهند ...

مهربانی یعنی اینکه آنقدر شفاف باشی که با اولین خنده مستانه ات باران باریدن بگیرد و روحت را نمناک کند و تو هنوز لیخند بر لبانت باشد .... آرام .......

مهربان باش ...

روزی بیاید که من و تو نباشیم و دیگران جز یادی خاک گرفته از من و تو در منتها الیه پستوهای دلهاشان نگاه نداشته باشند ...

آن روز است که می توانی امیدوار باشی که مردی جوان که روزی در کودکی اش دستی برایت به رغبت تکان داده  بیاید و بر گوشه سنگ قبرت سنگی ترنم کند و فاتحه ای به یادگار بگذار و شاید گنجشکانی بیایند و بر تک درخت مزارت لانه ای بسازند و خداوند از آسمان زلالش برایت بارانی ببارد تا روحت را نمناک کند و آن لبخند همیشگی ات بر پهنای رنگین کمال آسمان بدرخشد ...

مهربان باش ... با توام ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:40  توسط هوتن  | 

با توام ...

تویی که از آن بالا به من نگاه می کنی ... انتظار داری که صبحها که بیدار می شوم قبل از اینکه حتی چشمهایم را بمالانم و اولین خمیازه روزم را بکشم ، سرم را بالا بیاورم و به روی تو لبخند بزنم و شکرت کنم ...

تویی که انتظار داری که هروقت مثل خر توی گل فرو می روم یادت بیفتم و هی عربده بکشم و صدایت کنم و تو هم محل سگ به من نگذاری و از آن بالا به من بخندی و به فرشته هایت هم بگویی که بیایند و آنچنان برمن بخندند که آسمان هم قلقلکش بیاید و بارانی سخت ببارد ...!!!

تویی که هنوز نتوانسته ای به من بفهمانی که مقصودت از خلقت خودم چه بوده ... مثلاً می خواستی با این کارت چه چیزی را ثابت کنی ... که می توانی یک آدم وراج دیگر به جمع وراجهای عالم اضافه کنی ...؟ خوب توانستی و لابد حالا هم خیلی خوشحالی ...!!!

تویی که با تمام این کم محلیها و ادا و اصولها که برای من در می آوری باز هم دلم برایت تنگ می شود ... و دلم می خواهد گاهی بروم جایی که هیچ کس نیست و برایت خودم را لوس کنم تا بلکه فردا صبح که بیدار می شوم قبل از اینکه چشمهایم را بمالانم و اولین خمیازه روزم را بکشم ... تو به من لبخند بزنی ....

آهای ... خدا ... با خودتم ... حواست به من هست ؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 20:7  توسط هوتن  | 

و من مرده بودم . نفس که نمی کشیدم و تکان هم نمی خوردم و برایم هم مهم نبود که اینهایی که دارند توی سر خودشان می زنند و شیون می کنند از برای من است یا برای مرده بغلی که اوهم مرده بود و تکان نمی خورد !

مردن اینطوری هم برای خودش لذتی عمیق دارد . لذتی فراتر از شاید زنده بودن و نفس کشیدن و راه رفتن و شیون کشیدن بالای سر مردگان همسایه ...!!!

منتظرم این بیکارها بروند و بگذارند تمام کسر خوابهای بیست و هشت سال گذشته را یکجا امشب قبل از آمدن نکیر و منکر جبران کنم .

خدا مرا بیامرزد ... شب همگی به خیر ...!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 20:2  توسط هوتن  | 

تا آمدم به خودم بیایم پریده بود جلویم و دستش را که اگر به خودم نیامده بودم احیانا چشم چپم را از کاسه در آورده بود دراز کرده بود و ...

خریدم ... برای بار حدود پنجاهم خریدم ... از همان دعاهای پوشیده شده در یک لایه پلاستیک ... همانهایی که یک خروارشان را توی هرجیب و کیفی که رد اتاقم هست پیدا می کنی ...

رویم نمی شود به پسرک چرک و کثیفی که می دانم دندانهای من را تا بیخ شمرده و برای همین است که هرروز می داند چه ساعتی من از کجا رد می شوم و همانجا مرا خفت می کند بگویم که من در عمرم یکبار هم ننشسته ام یکی از این دعاهای سریح العجابه را بخوانم ... ناکس تا مرا می بیند می خندد ... و من ... خر می شوم ...!!!

اینطوری نمی شود ... تصمیم گرفته ام امشب برای اولین بار یکی از همین دعاهای کذایی را بخوانم بلکه معجزه ای بشود ...!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:31  توسط هوتن  | 

اومدم بنویسم هرچی زور زدم نشد ...!!!

بای ...!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:30  توسط هوتن  | 

خدایا ...

تورا به جان تمام این شش میلیارد و خرده ای بنده که خلق کرده ای و یک میلیاردشان اساسی تورا می شناسند و از میان این یک میلیارد فقط ما هفتاد میلیون نفر هستیم که قد دوبرابر آن یک میلیارد سنگ تورا به سینه می زنیم و تو هم حتما آن بالا آی صب تا شب به ریش ما می خندی و حال می کنی ... قسم ... بیا تکلیف مارا معلوم کن ...!!!

این چه وضع زندگی شد که من باید هرروز از طلوع آن آفتاب عالمتاب بی مزه ات که از پشت آن کوههای نخراشیده بیرون می آید و چه فایده که من نمی توانم آن را ببینم چون نیم کیلومتر دود گازوییل تقریبا بصورت اساسی تررررر زده به منظره مورد نظر ... تا الی بوق سگ که ماه بخواهد بالا بیاید و من کپه مرگم را بگذارم باید ادای زنده بودن و زندگی کردن را در بیاورم ...!!!؟

الکی راه بروم و مدام خودم را بچلانم که سیخ سیخ راه بروم تا مبادا قوز دربیاورم و اهالی آنتن محل خیال نکنند که رفته ام سراغ تلخکی و آبکی ...!!!

 یا الکی به روی این و آن لبخند بزنم که وانمود کنم که خیلی خوش خوشانم است و هیچ مشکلی موجود نیست ...!!!

یا خودم را بزنم به کوچه علی چپ و عین خیالم نباشد که گوجه فرنگی کیلویی هزار و دویست تومان است و بنزین لنگ در هواست و راننده تاکسی می خواهد ارث گور بابایش را توی جیب بنده پیدا کند یا رییس اداره مان می خواهد با کسر کردن اضافه کار حقیر مسائل روانشناسی خانواده اش را که باعث دعوای دیشب نامبرده با همسر دلبندشان شده است را ریشه یابی کند و ریشه بنده را بسوزاند و صاحبخانه مرا که می بیند انگاری دارد به یکی از مایملکش نگاه می کند و ...

خودت بگو ... جان آن هفتاد میلیون سینه زنت ... خودت اگر جای من بودی قاط نمی زدی که بیایی و این خزعبلات را بنویسی و بریزی توی این وبلاگ مادر مرده که هیچ کس نگاه چپ هم به آن نمی کند ؟

نه بابا ... انگاری آبی از شما هم گرم بشو نیست ... خدا بیامرزد پدر و مادر بانی کمپانی وینستون را که با این محصولاتش بر درد در بی درمان ما بسی دواست ... اولترا لایتش بعد صبحانه توی زندگی محلولت می کند و لایتش بعد از نهار هولت می دهد توی خواب قیلوله بعد از ظهر و قرمزش هم شبها همچین کیفورت می کند که جان خودت یک نفر از این هفتاد میلیون سینه زن تابحال نشده اند ...!!!

مثل الان که قبل از نوشتن این مطلب به سلامتی تو یک بسته اش را دیزل دود کردم ... فقط بخاطر تو ...!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:12  توسط هوتن  | 

بیدار می شوم ... فقط همین را می توانم بگویم ... کاری که هرروز سخت تر از دیروز انجام می دهم و هرروز برایم عذاب آور تر و ناجورتر می شود . نمی دانم چرا گاهی روزها دلم می خواهد تمام این بیدار شدن ها خوابی عمیق باشد . خوابی عمیق و بی بازگشت که مرا آرام کند و به عمقی از زمان بکشاند که یارای بالا آمدن از آن عمق را نداشته باشم . مثل غریقی که در عمیقترین مکان اقیانوس فرو رفته است و وقتی در آخرین لحظات و آخرین نفس ها بالا را نظاره می کند و حجم عظیم آب تیره گون را می بیند و به این نتیجه می رسد که تلاش برای گذشتن از میان چنین سیاهی عمیقی بیهوده است و ارزش دست و پا زدن را ندارد و ... تسلیم می شود ... تسلیم محض ... و آرام آرام سرمایی عمیق و می خوش تمام وجودش را می گیرد و ... تمام ... اوهم می شود جزئی از همان سیاهی عمیق دوروبرش و در آن انگاری ادغام می شود . و می شود یک خاطره مبهم که حتی کوچکترین ماهی های اقیانوس هم علاقه ای برای به خاطر سپردنش ندارند ...!!!

اما با تمام این خیالبافی ها من باید بیدار شوم . این وظیفه انسانی هر آدمیزادی است که صبحها از خواب برخیزد تا کامروا شود . نمی دانم این جمله قصار مزخرف را کدام ابلهی گفته . احتمالاٌ آن بنده خدا از لذت یک خواب شیرین صبح زمستان زیر پتویی ضخیم بی خبر است . اما این فلسفه بافی ها در بیدار شدن من آن هم در یک صبح سرد زمستانی هیچ تاثیر بسزایی ندارد و بالاخره من باید بیدار شوم .

خدا امروزم را به خیر کند ...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:48  توسط هوتن  | 

این را برای آدم پرروها می نویسم . همان آدم پرروهایی که هرروز همه جا مثل عنبر نثارا ریخته اند و می بینمشان و میبینی شان . حالم را به هم می زنند . از همانهایی که دوست دارند و خیال می کنند خیلی آدم حسابی اند و خیلی بارشان است اما ...

اینها را می شود از نوع نگاه کردنشان شناخت . از ادا و اصولهای بچه گانشان . از همان خودخواهی مسخره شان که انگاری خدا فلانجای آسمان را شکافته و همین یک اسطوره را به برهوت زمین صادر کرده که همگان را آدم کند .

این را برای یکی از همان اسطوره ها می نویسم ...

عزیزم ... اخوی ... آدمی که جرات رویارویی با خودش را حتی در آیینه دستشویی منزلش ندارد و نگاهش را از خودش هم می دزدد ... آدمی که تمام بدبختی هایی را که خیال می کند ... فقط خیال می کند به آن گرفتار است ، در وجود دیگران جستجو می کند ... باید برایش دل سوزاند و سوگنامه نوشت ...

به خدا روزی می رسد که قبل از این که بخواهی به خودت بیایی و لذت دیدن یک طلوع خورشید را قبل از بیدار شدن مردم شهر ببینی ... عزراییل برای دیدنت وقت ملاقات بگیرد ... و ... کات !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:47  توسط هوتن  |