متعجبم از اينكه چرا نود درصد دوروبريهايم كه گاهي تنهاييشان را مي خوانم شاعرند ... دوسه درصد بريده اند ... دوسه درصد خودشان را به خريتي عظيم زده اند ... و باقي مثل من ... وامانده ...!!!
آهاي توكه صبحها توي آينه موهاي سفيدت را مي شمري و آه مي كشي ... به خدا اگر خودت بداني كه با موي جوگندمي چقدر خوش تيپ تر هستي ... باور كن ...!!!
بايد خداوند را از بابت سختيها شاكر بود . سختيهايي كه گاه تورا به خود مي آورد تا از خودخواهيهايت كناره بگيري و خودت را بنگري . زندگي ات را و دستان مهربان همسرت را و چشمان معصوم كودكت را ...
بفهمي كه زندگي آنقدرها كه من و تو گمان مي بريم نه بزرگ است و نه دهشتناك و نه بي رحم ... زندگي فقط زندگي است ... براي آنها كه به رويش لبخند مي زنند و ساده از كنارش عبور مي كنند ... براي من و تو ...
به اين فكر مي كنم كه شايد گاهي ناشكر تر از آنكه بايد مي بوده ام بوده ام ... اين را همه مي دانند كه ناشكري در ذات انسانهاست ... كه اگر ناشكر نبوديم كه جايمان اينجا نبود ... اما وقتي بعضي اوقات زندگي تصميم مي گيرد با من بازي كند ... مرا قلقلك بدهد و يا گاهي يك نيشگون كوچولو ... به خودم مي آيم ... كه در خانه ام كه شايد بزرگ نيست ولي دنياي من است نشسته ام ... و همسرم كنارم است ... و كودكم آنطرفتر مي دود ... وبه اين فكر مي كنم كه آيا روزگاري بعدتر كه من هفتاد و اندي سال چروكيده تر شده باشم ... بازهم لذت ديدن روي چروكيده تر از امروز همسرم و رعناي قد دختركم را خواهم ديد ...؟
پس ... خدا را شكر ...
گمان نمی کنم اگر انتظار داشته باشم خداوند مرا خوابی اصحاب کهف گونه عطا کند انتظار بی جایی باشد . خوابی که پس از برخواستن از آن در روزگاری دیگر چشم بگشایم که حتی اگر سکه ام خریداری نداشته باشد حداقل در آرامش باشم .
بیست و دوتا سیگار طول کشید تا احساس کنم ذهنم یک مقداری برای وراجی در یک شب گرم وتابستانی باز شده ... زنم همیشه به من می گوید تو آخرش خودت را می کشی ... دخترکم هم که نگاهم می کند انگاری با زبان بی زبانی دوساله اش می خواهد حالیم کند که دارد برای من افسوس می خورد ... نمی توانم برایش توضیح بدهم که بی انگیزه نوشتن از نانوشتن خیلی سخت تر است و سیگار بیشتری می طلبد ... نمی توانم برایش این را هجی کنم که آدمهای دور و بر ما ادای زندگی ، ادای خنده ، ادای خوشبختی ، و ادای نفس کشیدن را در می آورند و این مرا عذاب می دهد و می کشاند به سوی پاکت سیگاری دیگر ...
امروز آقایی که می شناختمش و بقول دیوانه های دوروبرم خیلی سرزنده بود ... مرد ...
بنده خدا گمانم ار درد دخترش که هجده سال بزرگش کرد و عاقبت فراری شد دق کرد ... این را این دیوانه ها اسمش را می گذارند سرزندگی !!!
حالا جواب دخترکم را چه بدهم ...؟؟؟
یادش بخیر معلم انشای خپل اول دبیرستانمون ... توی اون سالها که من و فرهاد تازه شروع کرده بودیم مولوی رو برای خودمون یه جور قابل هضم ببینیم و درک کنیم ولی هیچ پخی نشدیم ... اولین انشام رو که سرکلاسش خوندم بنده خدا انگاری من از فضا اومده باشم نگاهم کرد و بعدش بهم گفت یه روزی روزگاری دست به قلم خوبی پیدا می کنم ...
فرهاد دوست داشت خلبان بشه و من نویسنده ... الان گمون کنم معلم انشای خپلمون مرده باشه و به زور لگد توی قبر جاش داده باشن ... من خل شدم ... فرهاد هم تعویض روغنی باز کرد ...
خدا رحمتت کنه معلم ...!!!
قابل توجه تمامی آدمها ...
کودکی اینجانب مدتی است که از ذهنم خارج شده و تا کنون مراجعه نکرده است ... قابل توجه این که نامبرده به شدت دچار اختلال حواس میباشد ... از یابنده تقاضا می شود که پس از پیدا کردن آن را در اولین گورستان دم دست دفن و کارت مشخصات مزار را نیز معدوم نموده از بنده مژدگانی دریافت کند ...
باتشکر ...
خودم ...
مرا محکوم می کنند به ناامیدانه نوشتن و ناامیدانه دیدن ... به سیاه نوشتن و سیاه بودن ... فراخوان می دهم ... هرکس در این روزگار از من امیوارتر و سپیدتر نوشت و دید ... یک بغض غریبانه مهمان من ...!!!
ویران بودن گاهی هیچ دلیلی اعم از منطقی و غیر منطقی نمی خواهد . همین که ببینی با تمام آرزوهایت یک قدم فاصله داری و روزگار در همان یک قدم باقیمانده دست و پایت را از بیخ قطع می کند و حالت را میگیرد ...
این دلیل حداقل برای من کافیست ... تو را نمی دانم ...
الهی مرده شور مرا ببرد ... بچه که بودبم نفهمیدیم بچگی چیست و چه مزه ای دارد ... عقلمان نرسید که مزه ترش و ملس کودکی را مزه مزه کنیم و آنقدر گذاشتیم تا در نوجوانی طعمش شیرین مزخرف شد و در جوانی ترشید و حالا بعد از بیست و نه سال گندید ...!!!
انگار که زندگیمان شده مثل یک هندوانه پلاسیده و از وانت پرت شده که سگ هم رغبت به بو کردنش ندارد ... رفتگر هم گه از آن زمانی که در یک شب جمعه زمستانی ماهانه اش را یادم رفت بدهم آنقدر تیرش با من چپ است که زباله های روزانه مان را هم با اکراه و بدوبیراه میبرد ... چه رسد به هندوانه گندیده زندگیمان را ...!!!
خدایا چقدر بیایم و برایت خودم را سبک کنم و هی زار بزنم و از زندگی شکایت کنم و توهم آن بالاها بنشینی و عشق کنی که یک گریه کن داری مثل الاغ ارمنی ...!!!
باشد ... من از رو رفتم ... تو که میلیاردها سال است هی گریه کن برای خودت تولید می کنی و می فرستی این پایین ...!!!
از جمعه هایی که آدم ساعت هشت صبح به دلایل نامعلوم از خواب می پرد لذت می برم . وقت بیشتری داری برای نرسیدن به ساعت پنج بعد ازظهر و غروبهای دلگیر که خدا به نظر من آن را برای حالگیری جماعت هبوط کرده طراحی کرده و احتمالاْ عزراییل هم مهندس ناظرش بوده ...!!!
نمی دانم این ساعتهار ا چطوری پر کنم ... بزنم بیرون ... با بچه سمجم بازی بازی کنم ... یا سیگاری روشن کنم و بنشینم تا عیال برسد و خودش با غرغرهایش در مورد آلودگی هوا وقت را تا پنج بهد ازظهر پرکند ... !!!
چرا باید بودنم را ممنون کسی باشم که روزگاری مرا میان تمام کتب کهنه زمان یافت و باز کرد و خواند و اکنون ناگهان آنچنان مرا رها کرده که حتی وقت نکرد صفحه نیمه خوانده زندگیم را ببندد و بعد برود ...