ديروز با كسي حرف مي زدم كه در سن دوسالگي داشت براي من از لذت هاي بي پايان زندگي اش مي گفت ... اصلاٌ خنده دار نيست و اصلاٌ هم جاي تعجب ندارد ... او دو سال بود كه دوباره متولد شده بود و حالا مانند كودكي دوساله شاداب و پر از انرژي روبروي من نشسته بود و براي من حرف مي زد ... از رهاييش مي گفت و از سبك شدنش و از روزگاراني كه به پاي دود به باد داده بود و ... از روزهايي كه قرار بود دوباره بسازد ... از نفس هايي كه قرار بود دوباره بكشد ... از راههايي كه بايد دوباره شادمانه در آن بدود ... از آوازهاي كودكانه اي كه دوباره بايد بخواند ... تمام اينها را با اشكي مملو از شوق و شادي براي من تعريف كرد ... من با انساني صحبت مي كردم كه بعد از پانزده سال خود را از بند اعتيادي جانسوز و دلخراش رهانده بود و پرنده اي شده بود كه امروز بعد از دوسال پاكي تازه پر درآورده و دوباره مي خواهد پرواز كند ... وقتي دستم را فشرد ... اطمينان را از فشار دستانش مي شد فهميد ... و وقتي نگاهم كرد ... اميد را مي شد در عمق چشمانش خواند ... اين دو سه خط را به عشق او نوشتم و به پاس آرزويي كه دم رفتن برايم گفت ... آرزوي اين كه كه روزي بيايد كه هيچ كس نباشد كه افيون كمرشكسته در گوشه اي اورا بنشاند تا به اميد رسيدن مرگ ثانيه هايش را دود كند ... دم غيرتش گرم
برای پدرم ...
كه سپیدبختی اولادش را به قیمت سپیدی موهایش به دست آورد و نا همواری های زندگیشان را به قیمت چین و چروك های صورتش هموار ساخت ...
برای او كه با لبخندش زندگی ام شكوفه باران می شود و با گوشه اخمش دنیایم طوفانی ...
پدر عزیزم ...
روز و روزگارت مبارك ...
روزگار را برای آنچه از من گرفته و از من دریغ داشته سرزنش نمی كنم ... دندم رم و چشمم هم كور ... می خواستم به دنیا نیایم ... گرچه ما آدمها را بدون اختیار خودمان به دنیا می آورند و بعد رهایمان می كنند تا به راه خودمان برویم ... گرچه این نامردی است ... اما خوب ... با خدا نمی شود از این شوخیها كرد ...
دلم برای فرهاد تنگ شده ... خاك برسرت فرهاد ... به توهم می گویند رفیق ؟ ... كاش می شد برگردم به همان روزگار دبیرستان و شیطنتهای بی پایانش ... فرهاد در هر نوع شر و فتنه ای كه بتوانی تصورش را بكنی به شدت پایه بود ... از به هم ریختن كلاس بگیر تا آتش زدن معلم و مدیر ...
خاك برسرت فرهاد ....دلم عجیب برایت تنگ شده ...
ديروز يك نفر به من گفت : " تو آدم مهربانی هستی ...!!! " ... همين خنگ بودن آدمهاست كه مرا به عصيان مي كشد ... آدمهايی كه هنوز فرق ميان لبخند حاصل از مهربانی و لبخند حاصل از افسوس و ترحم را نمي فهمند ... گاهی گمان مي كنم ما ايرانيها به شدت اسير توهمات ناشی از نوع دوستی افراطيمان هستيم ... با يك لبخند به مهربان بودن نفر مقابل ايمان می آوريم ... با يك اخم او كشتی احساساتمان به گل می نشيند ... گرچه بماند كه خود خاك برسرم از همه بدترم ...
گاهی اوقات هيچ چيز برای من لذت بخش تر از باز كردن يك پاكت جديد سيگار نيست ... همان هنگام كه بر اثر كشيدن بيست و دو نخ سيگار دچار نشئه ای سيال و عميق شده ام ولی برای بازتر كردن گوشه های تاريك و بسته ذهنم نياز دارم كه پاكتی ديگر را به مبارزه بطلبم و دودش كنم ... مثل الان ... سيگار من ... تولد بيست و سومين نخت در طی سه ساعت گذشته مبارك ... !!!
صبحها زود از خواب بيدار شو ... برو توي پارك روبروی خانه ات ورزش كن ... براي گنجشكها سوت بزن و آواز بخوان ... برو از نانوايی محل براي صبحانه ات نان تازه بخر ... يك دانه سيب قرمز بردار و بپر زير دوش آب سرد و بدنت را جلا بده ... صبحانه ای مجلل برای خودت ترتيب بده ... با صداي موسيقی شاد ... فقط از من انتظار نداشته باش بابت اين كه يك ساعت خواب شيرين صبح خودت را به اين شلنگ تخته انداختن ها و شكم چرانی ها فروخته ای ... تورا احمق نخوانم و به تو نخندم ...!!!
این را برای پنجاه درصد از خودم می نویسم ... برای پنجاه درصد از زندگی ام ... برای پنجاه درصد از دیدگانم ... برای پنجاه درصد از ارزوهایم ... برای پنجاه درصد از قلبم ...
این را برای همسرم می نویسم ...
برای او که اگر نبود ... این قلم شکسته هم نبود ...
احساس مي كنم در عرق حل شده ام ... انكه گرما باعث مي شود آدمها بجاي تعقل بيشتر تعرق كنند عذابم ميدهد ... جداً قربان خدا بروم كه مرا ساخته براي عذاب در طبقه فوقاني جهنم ...!!!
دلم براي دخترك سوخت ... براي دختركي كه خيال مي كرد چون يك من و نيم چسب و باند به بيني اش ... يا همان دماغش ... چسبانده شده ... مي تواند خودش را پرنسس حساب كند ... البته حق داشت ... چون شبيه پرنسس فيوناي كارتون شرك شده بود ... آنهم شماره سه ...!!!
و توبراي من حرف مي زني ... ار خاطراتت در لاله زار و كازينو آبعلي ... شر خر بازيهايت و سبيلهاي دسته موتوريت كه به قول خودت چارلز برونسون صدايت مي كرده اند ... از ماشين دودي سواريهايت ... از نمره هاي بيستت در كلاس ششم و دوازدهم و دانشگاه تهران و ...
و من به اين فكر مي كنم كه بعد از شصت سال قاپيدن عمر از خدا ... خودت هنوز نمي داني كه اگر دروغ براي من سرهم نكني ... حناق نمي گيري ...!!!
براي تمام آرزوهايي كه بر باد دادم قبل از آنكه بر باد بروند و تمام روياهايي كه نيمه تمام ساعت شش صبح رهايشان كردم و از خواب پريدم ...
دلم براي خودم گاهي ... فقط گاهي ... مي سوزد ...
از تابستان متنفرم ...
از اين گرماي تنفر انگيز كه اول بلايي كه سرت مي آورد اين است كه دور يقه پيراهنت را آنقدر خيس مي كند كه حالت از خودت هم به هم مي خورد . چه مي شد اگر خداوند تمام فصول را زمشتان مي آفريد تا بندگانش حداقل اگز خنك تر ... نه ... خوشبوتر باشند ...!!!