در نهایت ناباوری من سی ساله شدم ... همین امروز ساعت هفت و نیم صبح ... این را هنوز باور ندارم که وارد دهه سوم زندگی پربارم !!!؟؟؟ شده ام ... نمیدانم این را که سی سال گذشت و من هنوز توی باغ نیستم که چرا به دنیا آمده ام و مقصر این ضایعه چه کسی بوده ...!!! را باید به سوگ بنشینم یا اینکه خوشحال باشم از اینکه بیست و نه سال شد سی سال و من به آخر داستان دارم نزدیک تر می شوم ... نمی دانم ... فقط این را می دانم که تمام خستگی این سی سال را باید امشب یک مقدار فشرده کنم تا جا برای خستگی سال سی و یکم باز شود ... فقط مانده ام برای آرزوی موقع فوت کردن آن شمعهای کذایی چه فکری باید بکنم ...
خواندن خبر زنی که نوزادش را در اداره بهزیستی گردن بریده به شدت تکانم داد ... دیشب تا صبح شاید بیست بار از خواب پریدم ... هربار کودکم را در آغوش گرفتم ... بوییدم ... لمس کردم ...
نمی دانم چرا داریم به اینجا کشیده می شویم ... زندگی دارد آرام آرام تبدیل به هجویه زمختی می شود که انسانها باید ذلیلانه آن را به دوش بکشند و این وسط بسیاری به حکم قانون طبیعی زیر دست و پا له خواهند شد ... دارم شدیداْ به این موضوع اعتقاد پیدا می کنم که تئوری "مدینه فاضله " یک مبحث کودکانه و متاسفانه بسیار هم احمقانه است که فقط برای خر کردن نوع بشر ساخته و پرداخته شده است ....
هرروز تعداد خفاش شبها و بیجه ها و سهیلاها و فراری ها دارد جای بیشتری در روزنامه ها که خوراک فرهنگی و اطلاعاتی این مردم است می گیرد... اما این مردم انگاری دارند روز بروز بیشتر تخدیر می شوند و بیشتر بی تفاوت ... جملاتی مثل :" به من چه مربوط " و " به ماچه " روز بروز دارد فرهنگ لغات روزمره مردم را آلوده تر می کند ... و من این میان گاهی به شدت برای آینده فرزندم نگران می شوم ... چون می بینم آرام آرام اوضاع دارد طوری می شود که اگر دخترک من روزی خبر مثله شدن پدرش را هم در روزنامه بخواند آرام شانه ای بالا بیندازد و بگذرد ...
خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند ...
چه کنم ... حساسم به این چیزها ... !!!
کارهای ما آدمها گاه بسیار خنده دار است ... پانزده سال ابتدایی زندگیمان را در حسرت بزرگ شدن بال بال می زنیم ... پانزده سال دوم را در حسرت برگشتن به کودکی ضجه می زنیم ... پانزده سال سوم به این نتیجه می رسیم که زندگی علاوه بر این که رسم خوشایندی نیست بسیار هم رسم مزخرفی است ... پانزده سال بعدی هم اگر خدا قابل بداند ... مرده ایم ...
دارم غرق می شوم ... کاش یک نفر پیدا می شد که جنازه غرق شده من را از پیرامون سیالی که دارم در آن فرو می روم بیرون بکشد ... ببرد در جزیره گم شده بی نام و نشانی ... در کوهی از هیزم های خیس ساحلی بسوزاند ... و سوگمندانه خاکسترم را به دریای بیکران بسپارد ... داوطلبی نیست ... ؟
آدم گاهی بهانه اش را برای زندگی کردن از یاد می برد ... گاهی فراموش می کند که به چه امیدی صبحها چشمانش را باز می کند ... به گمانم اکثر دوروبریهایم اینگونه اند ... همیشه به دنبال این هستند که زندگی چیزی به آنها بدهد ... غافل از اینکه زندگی در طول تاریخ همیشه چیزهای زیادی از ما گرفته ...