تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من
از خودم گاهی تعجب می کنم . فقط گاهی که در خلوت خودم می نشینم از خودم تعجب می کنم . از اینکه چطور شد که به اینجا کشیده شدم . چطور شد که زندگی مرا تا بدین حد در اعماق خودش فرو برد و غرق کرد . دستم می سوزد ... سیگارم تمام شد . هنوز در تعجبم . و از تو . که چرا به من نگفتی زندگی گاه اینقدر می تواند مثل عصر روز جمعه باشد . دلگیر . ابری . خاکستری ...
سرم درد می کند . دارم تمام می شوم . دارم در تمام این خزعبلات دور وبرم حل می شوم . یاد تو می افتم . با آن خنده همیشگی ات در روزهای اول زندگی و اکنون ... یاد دستهایت ... . با همان نگاه هایت . به حماقت خودم می خندم و باز از خودم تعجبم می گیرد .
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:24  توسط هوتن  | 

دخترکم موجود جالبی است در نوع خودش . کلاه سرش نمی رود . مثل مادرش یک دنده و یکه حرف است و به شدت به تئوری مرغان یک پا !!! اعتقاد راسخ دارد . با این که دوسال و شش ماه و دو روزش است اما به نظر من در نوع خودش فیلسوف بزرگی است . می داند کی خودش را برای من لوس کند . کی باید اخم کند و کی باید بزند زیر گریه . البته چیز جالبی که در موردش وجود دارد این است که به نظر من اولین بچه ایست که در سن دوسال و نیمگی !!! از آمپول و متعلقات آن به هیچ عنوان وحشتی ندارد . نمونه اش همین دیشب بود که بردیمش کلینیک برای تزریق یک آمپول " سفتریاکسون " . گمانم تزریقاتچی مربوطه بادیدن دخترک من که بعد از فرو کردن سوزن هنوز بدون هیچ عکس العملی داشت بروبر اورا نگاه می کرد فکش کش آمد ... خانمم راست می گوید باید این طفلک را ببریم از آن منطقه محروسه یک تست عصب شناسی ازش بگیرند ببینیم اصلاً آن دوروبر ها عصبی وجود دارد یا نه
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:24  توسط هوتن  | 

گاهی به شدت این احساس به من دست می دهد که در دنیای دوروبرم خرها پادشاهند . همانهایی که در برابر تمام مسائلی که در اطرافشان پیش می آید خودشان را به خریت می زنند و عین خیالشان نیست . چه بنزین گران شود و چه بمب اتم بیفتد وسط میدان انقلاب تهران یا سیل بیاید و خانه و زندگی مردم راببرد برای اینان فرقی ندارد . سری تکان می دهند و ... خلاص کاش می شد من هم بتوانم خودم را به خریت بزنم . بی تفاوت باشم . عین خیالم نباشد که فلان کارمند در اداره ام به ناحق اخراج می شود . فرقی برایم نکند که فلان کودک خیابانی شب را تا صبح زیر کدام پل به سر می برد یا فلان مرد بیچاره شب درد نداری اش را بجای لقمه نان چطور به خانه می برد . یا کتاب " کوری " ژوزه ساراماگو می افتم . دنیایی پر از کور که اگر یک نفر این میان بینا باشد محکوم به عذابی ابدی است ... با این تفاوت که دنیای ساراماکو مملو از کور بود و دنیای من مملو از خر ...!!!
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:32  توسط هوتن  |