تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

مرتضی زنگ زده بود می گفت یکی از رفقایش سه روز پیش پادگان را برای فرار از پست دودره کرده و دوروز بعد خبر مرگش را آورده اند ... بعد از خونریزی معده ... زیر عمل ... خنده دار نیست ... عجیب هم نیست .. خوب این می تواند یک اتفاق معمولی باشد که آدم یهو بمیرد . نمی دانم مرتضی چرا اینقدر بهت کرده بود ...

طبیعی است ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:46  توسط هوتن  | 

تلویزیون نمی بینم و روزنامه هم ... از این همه دروغ که احاطه ام کرده گاه می خواهم بالا بیاورم . گاهی احساس می کنم دوروبری هایم به شدت روز بروز در حال کوچکتر شدن هستند . تمام حساسیت ملی شان در این خلاصه شده که در فلان بازی مسخره و مضحک فوتبال فلان تیم فک فلام تیم را کش آورده ... غم نان و قسط و اجاره و کوفت و زهرمار هم که دیگر با گلبول های خون ما مردمان آمیخته ... شادی کردن یادمان رفته و فقط بلدیم سر خودمان را کلاه بگذاریم ... و از این بابت هم خوشحالیم ...

 

خاک بر سرمان کنند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:42  توسط هوتن  | 

این که ساعت هشت صبح شنبه از خواب بیدار شوی و ببینی که کارت دیر شده و تصور کنی که رییست با آن قیافه مصیبتش دارد خودش را از حرص جر می دهد و تو خواب آلود توی دلت بگویی ... جهنم ... و ... بخوابی ...

لذت بخش است ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:36  توسط هوتن  | 

احساس می کنم حالم خوب است . بعد از این همه ننوشتگی و نانوشتگی که این مدت برمن گذشته و احساس غریبگی ای که با قلم و کاغذ داشته ام احساس می کنم یک مقدا بهترم . کمتر خودم را و اعماق روحم را زیر و رو کرده ام و کمتر خودم را برای نوشتن غمها و عصیانها آزار داده ام .

حال ... بهترم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:44  توسط هوتن  |