تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

بیا
شبهایت را به شبهای من گره بزن
تا نعنایی شود تمام وجودم
حس بگیرد
و خستگی در کند
و بیاساید
آنگونه که تا کنون نبوده

بیا
بگذار برایت از تمام رایحه هایی که تاکنون شنیده ام
قصه ها ببافم
لالایی ها بسرایم

تا

در من حل شوی
و
من شوی ...

بیا
شب دراز است
و رویاها بسیار
فقط کافیست زمانم دهی
امانم دهی
تا برایت بغضم را بگشایم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 22:34  توسط هوتن  | 

راه می روم . انگار درخیابانی بی انتها مانده ام که فقط باید بروم . هیچ راهی نیست . تمام اطرافم تا منتها الیه آنچه که دیده می شود سیاهی است . سردم است . گاه از این بی انتها بودن می ترسم و این ترس سراسر وجودم را به سردی می کشاند . این که ندانی به کجا می روی و فقط بدانی که باید بروی . سخت است . و دردناک . انگار که دچار روزمرگی شده باشم . یا همان روز مردگی که همیشه از آن وحشت داشتم . ولی افسوس که قانون این خراب شده همینطور است که از هر چیزی که وحشت داشته باشی به سراغت می آید .
راه می روم ... راه می روم ...

نیست می شوم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 22:28  توسط هوتن  | 

آرزوی باران دارم 
بیش از هر پاییز دیگر
بیش از هر هزاران پاییز گذشته

آرزوی باران دارم
تا بر من ببارد
تا از من بشوید
هزارهزار پوسیده برگ غصه
تمامی این غبار اندوه
رسوب هرچه غم که از گذشته بر این شکسته روح ماسیده

آرزوی باران دارم
تا زلالم کند

سپس

بمیراند

ساده و نرم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 21:53  توسط هوتن  | 

هوس ساعت چهار صبح بهشت زهرا را کرده ام . مثل همان سال که آقا بزرگ مرد . همان صبحهای بهمن ماه که وقتی اهل خانه خواب بودند راه می افتادم با اولین اتوبوس به طرف مزار . هنوز آفتاب بالا نیامده بود که می رسیدم وسط قطعه ۸۴ بهشت زهرا . یک ساعتی حرف می زدیم . آقا بزرگ دیشب حرفهایش را توی خواب زده بود و حالا انگاری جواب می خواست . یادم نمی رود روز آخری را که زنده بود . صبح اول وقت صورتش را تراشیدم  . مثل همیشه با تیغ خودش که بقول خودش از زمان رضا شاه یادگار داشت . گرچه این آخری ها دیگر نمی دید ولی وقتی دست لرزانش را می کشید روی صورتش و زبری را احساس نمی کرد و لبخند می زد می فهمیدم که کارم را خوب انجام داده ام . زنده بود و لبخند می زد تا ۵ عصر که همه چیز به هم ریخت و من بودم که می دویدم توی کوچه دنبال ماشین که برسانیمش بیمارستان . ماشی رسید . بغلش کردم  . مثل تمام وقتهایی که حالش به هم می خورد و روی کول می بردمش تا توی ماشین . ولی ... به ماشین نرسید .

تمام شد ...

تمام شدم انگار ...

هوس صبحهای سرد بهشت زهرا را کرده ام ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 20:59  توسط هوتن  | 

حرصم می گیرد از این آدمهایی که وقتی سلامم می کنند گوشهایم را دراز می بینند . مثل این بابای دیشبی که آمده بود سراغم برای کاری و آنقدر زبان ریخت و زر زد که تهوع گرفتم و به بهانه تلفن از اتاق زدم بیرون . دلم می خواست این ژست مسخره را که با لبخندی که داد می زد مصنوعی است روبرویش نشسته بودم کنار می گذاشتم و آن چانه مزخرفش را پیاده می کردم . بعد گوشه لپش را می گرفتم و می گفتم : " خودتی ...!!!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 20:46  توسط هوتن  | 

دیروز و امروزم انگاری قاطی شده باهم . یادم رفته دیروز باید خودم می بودم یا امروز دیگر خودم نیستم . این مدل سرگشتگی را که بعضی اوقات فرایم می گیرد دوست دارم . مثل خلسه می ماند . مثل یک چرت کوتاه که میان آن صدای تلفن را می شنوی و انگار داری خواب می بینی . بعد توی رویای نصفه نیمه ات می بینی که داری می روی و تلفن را بر میداری و جواب می دهی . ولی در پس زمینه تمام این اوهام تلفن هنوز دارد زنگ می زند . امروز چند دقیقه ای را توی همین خلسه ناخودآگاه فرو رفته بودم تا سیگارم به تهش رسید و دستم را سوزاند و پریدم از خلسه بیرون .

حال شیرینی بود ...

فقط باید سیگار را ترک کنم ... !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 20:41  توسط هوتن  | 

خسته بودم و گفتی مباش ...

گریه کردم و گفتی مکن ... گفتی مرد گریه نمی کند ...

می خواهم بمیرم ....

مانع نشو ...

مرگ ٬ اکثر اوقات مال مردهاست ...!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 16:37  توسط هوتن  | 

هرچه خواب دیدم ٬ توبودی ...

تنها سایه ای از تو بود که از کنار من می گذشت و مرا میان سیاهی می گذاشت و می رفت ...

مدام صدایت کردم ... ضجه زدم ... ولی نماندی ...

خسته شدم ...

خواب دیدم ...

خوابیدم

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:14  توسط هوتن  | 

 

گاه احساس می کنم تمام گذشته ام را موجی از نسیان باخود شسته و برده است ...

هرچیزی دورانی برای خود دارد . دوران من نیز انگار میان این اوهام و سایه های مانده از گذشته پیچ خورده و گم و گور شده . هیچ چیز را به یاد نمی آورم . نه نغمه ای از کودکی و نه چهره ای از جوانی . شاید من قرار است همینجا تمام شوم و موج بعدی مرا هم بشوید و به کام فراموشی ببرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:5  توسط هوتن  | 

دیشب انگاری رفته بودم سری بزنم به خانه مادربزرگم . خانه خاطراتم . خانه بچگی هایم . راه رفتم توی دالانها و اتاقها و همینطور برای خودم ول چرخیدم . افتاده بودم وسط کلی خاطرات و اراجیف که دانه دانه یادم می آمد . دستم را کشیدم روی طاقچه اتاق جلویی . اتاقی که پنجره داشت به حیاط و تابستانها که مادر بزرگ به خاطر درد مفاصلش کولر را تحریم میکرد توی آن می خوابیدیم . آقا ـ پدر بزرگم را آقا صدا می کردیم ـ بدون توجه به نک و ناله های مادربزرگم می رفت و حیاط را و بخصوص آن درخت خرمالورا که سوگلی اش بود آب پاشی می کرد و این مقدمه ای می شد برای نسیمی خنک که تا صبح مرا مثل مرده به خواب می برد . می روم توی حیاط ... درخت خرمالو به تاراج کلاغها رفته . نامردها برای دوا هم که شده یک خرمالو بر آن نگذاشته اند . آقا  هرسال برگ خشک هارا می داد " قدرت " مثل هرسال چال می کرد میان باغچه تا کود بشود برای سال بعد . ولی الان کل حیاط را برگهای مرده برداشته . از راه رفتن روی آن چندشم می شود . می روم سمت درختچه سروی که خودم چهارده سال پیش کنج باغچه کاشتم به امید روزی که بزرگ بشود و آبپاشی اش کنم برای شبهای تابستان . بی غیرت هنوز همان یک متر و نیم چهارده سال پیش مانده و تکان نخورده . مادر بزرگ می گفت درخت کاشتن دست می خواهد . تو دستت خوب نیست . برای دلخوشی من می گفت . سوز می آید ...

سوز سختی می آید ...

دلم گرفت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:49  توسط هوتن  |