نامردها
من هنوز زنده ام ...
زمستان بی مزه ای دارد شروع می شود . از آن هواهای مسخره که نه می بارد و نه آفتاب می شود . فقط سرد است . سرد ... سرد ... سرد ...
در این بعد ازظهر های دلگیر کاری نمی توانم بکنم جز اینکه روی مبل کنار بخاری لم بدهم . سیگاری روشن کنم ٬ در یک نشئه نسبی فرو بروم و ... احیاناْ بمیرم ...
ما آدمها هم انگار مثل مابقی مواد موجود روی کره زمین هنگام زمستان منقبض می شویم . نمی دانم چرا احساس می کنم تابستانها مردم خوشحالترند ...
شاید هم مغز من یک مقداری بیش از حد معمول منقبض شده ...
بعضی از روز مرگی هایم را دوست دارم . مثل قهوه ای که ساعت پنج صبح وقتی همه خوابند آرام آرام درست می کنم و حواسم هست که وقتی در ظرف شکر را باز می کنم صدایی ندهد تا مبادا دخترک سه ساله ام خوابش مشوش شود . یا مثل سیگاری که بعد از قهوه روشن می کنم و سعی می کنم جوری روشن کنم که اولین پک عمیق را وسط کوچه بزنم تا دودش توی خانه نپیچد . یا مثل توی ایستگاه ایستادن ساعت یک ربع به شش صبح و دیدن مردمی که توی این سوز و سرما مثل منند و می دوند تا به ماشین برسند و بروند دنبال یک لقمه نان . یا مثل آن مرد کوتاه قامت با کاپشن مشکی و شلوار قهوه ای که هرروز ... بلا استثناء هرروز ... از کنارم می گذرد و یک دانه نان سنگک داغ در دست دارد و معلوم است که تنهاست . چون نه هرروز لباسش عوض می شود و نه عجله ای برای رسیدن به منزل دارد و آرام آرام و سلانه سلانه نان سنگک تازه خشخاشی سق می زند و می رود . یا مثل جاده ... که هرروز از ساعت شش تا یک ربع به هفت عمرم در آن می گذرد و در گذر از آن . گرچه سخت است ولی موهبتی است طلوع خورشید را در پهنای دشت متروک دو طرف جاده تماشا کردن .
اینها بخشی از روزمرگی های هرروز من است ...
دوستشان دارم .
سر پیچ جاده که رد شدیم به چشممان خورد . پراید نقره ای رنگ مچاله شده . چپ کرده بود و سقفش مثل کتاب ٬ پرس شده بود . مرد با شلوار سرمه ای رنگ و پیراهن آبی آسمانی که حالا از تلاقی قطرات خون دم به قرمزی تیره میزد ٬ دمر روی خاک مچاله شده بود و صورتش درون شن فرو رفته بود . مرده بود .
زن را تازه داشتند از ماشین بیرون می آوردند . لای پتویی پیچیده بودند و آرام آرام می خواستند روی برانکارد درازش کنند . هیچ تکانی نمی خورد . نه صدایی و نه ناله ای حتی ...
همه اینها را هنوز نتوانسته بودم درست توی ذهنم مرتب کنم که کودک را دیدم ...
پسرکی چهار پنج ساله با شلوار لی آبی تیره و ژاکت قرمز رنگ . هنوز گیج بود . هنوز جنازه پدرش را و تن نیمه جان مادرش را ندیده بود که آوردندش توی آمبولانس ۱۱۵ . مات و مبهوت اطرافش را نگاه می کرد و در تعجب بود از این همه آدم که دوروبرش می پلکیدند و با ترحم نگاهش می کردند . یک لحظه نگاهش با نگاهم گره خورد ...
ویران شدم ...
سوز سختی می آمد . با اینکه آمده ام کنج اتاق کنار بخاری ولی هنوز توی تمام یاخته های مغزم سوز می آید . نمی دانم این که بیخ گلویم گیر کرده و می فشارد مرا ... بغض است ٬ فریاد است ٬ ناله است ... نمی دانم ... هنوز تکلیفم را با خودم روشن نکرده ام ...
نگاه کودک هنوز دنبالم است ...
سوز بدی می آید ...