تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من
کسی مرا بیدار کند ...
کسی یادم بیاورد که با خدا ساعت چهارو نیم قراردارم ...
کسی صدایم کند

نامردها

من هنوز زنده ام ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:52  توسط هوتن  | 

زمستان بی مزه ای دارد شروع می شود . از آن هواهای مسخره که نه می بارد و نه آفتاب می شود . فقط سرد است . سرد ... سرد ... سرد ...
در این بعد ازظهر های دلگیر کاری نمی توانم بکنم جز اینکه روی مبل کنار بخاری لم بدهم . سیگاری روشن کنم ٬ در یک نشئه نسبی فرو بروم و ... احیاناْ بمیرم ...

ما آدمها هم انگار مثل مابقی مواد موجود روی کره زمین هنگام زمستان منقبض می شویم . نمی دانم چرا احساس می کنم تابستانها مردم خوشحالترند ...

شاید هم مغز من یک مقداری بیش از حد معمول منقبض شده ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:49  توسط هوتن  | 

بعضی از روز مرگی هایم را دوست دارم . مثل قهوه ای که ساعت پنج صبح وقتی همه خوابند آرام آرام درست می کنم و حواسم هست که وقتی در ظرف شکر را باز می کنم صدایی ندهد تا مبادا دخترک سه ساله ام خوابش مشوش شود . یا مثل سیگاری که بعد از قهوه روشن می کنم و سعی می کنم جوری روشن کنم که اولین پک عمیق را وسط کوچه بزنم تا دودش توی خانه نپیچد . یا مثل توی ایستگاه ایستادن ساعت یک ربع به شش صبح و دیدن مردمی که توی این سوز و سرما مثل منند و می دوند تا به ماشین  برسند و بروند دنبال یک لقمه نان . یا مثل آن مرد کوتاه قامت با کاپشن مشکی و شلوار قهوه ای که هرروز ... بلا استثناء هرروز ... از کنارم می گذرد و یک دانه نان سنگک داغ در دست دارد و معلوم است که تنهاست . چون نه هرروز لباسش عوض می شود و نه عجله ای برای رسیدن به منزل دارد و آرام آرام و سلانه سلانه نان سنگک تازه خشخاشی سق می زند و می رود . یا مثل جاده ... که هرروز از ساعت شش تا یک ربع به هفت عمرم در آن می گذرد و در گذر از آن . گرچه سخت است ولی موهبتی است طلوع خورشید را در پهنای دشت متروک دو طرف جاده تماشا کردن .

اینها بخشی از روزمرگی های هرروز من است ...

دوستشان دارم .

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:43  توسط هوتن  | 

سر پیچ جاده که رد شدیم به چشممان خورد . پراید نقره ای رنگ مچاله شده . چپ کرده بود و سقفش مثل کتاب ٬ پرس شده بود . مرد با شلوار سرمه ای رنگ و پیراهن آبی آسمانی که حالا از تلاقی قطرات خون دم به قرمزی تیره میزد ٬ دمر روی خاک مچاله شده بود و صورتش درون شن فرو رفته بود . مرده بود .
زن را تازه داشتند از ماشین بیرون می آوردند . لای پتویی پیچیده بودند و آرام آرام می خواستند روی برانکارد درازش کنند . هیچ تکانی نمی خورد . نه صدایی و نه ناله ای حتی ...
همه اینها را هنوز نتوانسته بودم درست توی ذهنم مرتب کنم که کودک را دیدم ...
پسرکی چهار پنج ساله با شلوار لی آبی تیره و ژاکت قرمز رنگ . هنوز گیج بود . هنوز جنازه پدرش را و تن نیمه جان مادرش را ندیده بود که آوردندش توی آمبولانس ۱۱۵ . مات و مبهوت اطرافش را نگاه می کرد و در تعجب بود از این همه آدم که دوروبرش می پلکیدند و با ترحم نگاهش می کردند . یک لحظه نگاهش با نگاهم گره خورد ...

ویران شدم ...

سوز سختی می آمد . با اینکه آمده ام کنج اتاق کنار بخاری ولی هنوز توی تمام یاخته های مغزم سوز می آید . نمی دانم این که بیخ گلویم گیر کرده و می فشارد مرا ... بغض است ٬ فریاد است ٬ ناله است ... نمی دانم ... هنوز تکلیفم را با خودم روشن نکرده ام ...

نگاه کودک هنوز دنبالم است ...

سوز بدی می آید ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:4  توسط هوتن  |