خورشید گریست ...
اشک خشکید ...
تیر بر گلو نشست ...
خنجر بر قفا خزید ...
حسین به معشوق رسید ...
دنیا تمام شد ...

هیچگاه برای بی خوابی های من دلیل خاصی وجود نداشته . همیشه چیزی هست یا حسی که بعضی شبها مرا به بی خوابی بکشاند . شاید یکیش همین برف غافلگیر کننده ای بود که چند صباح پیش بارید . برف را دوست دارم . آن هم در اولین ساعتهایی که باریدنش قطع شده و زمین مثل دل کودک پنج ساله ای می ماند . صاف و پاک و تمیز . دلت نمی آید پا رویش بگذاری و ضایعش کنی . بچه تر که بودم جسارتم برای دویدن توی برفهایی که تا زانویم می رسید بیشتر بود . نه ترس سرما خوردگی و فین فین کردنهای بی شمار را داشتم و نه هیچ چیز دیگر ... می دویدم ... تا آنجا که دیگر نفس اجازه نمی داد و خودم را روی برف ولو می کردم تا خنک شوم . بچگی بود دیگر ... دوران جاهلیت ...
آن شب بیخوابی اما دیگر انگار نمی توانستم دل به دریا بزنم و بدوم میان برفها . آدمیزاد هرچه انگاری بزرگتر می شود ترسو تر می شود . ترس از نگاه دیگران . ترس از اینکه شاید در آن ساعت شب بیکاره ای پشت پنجره ای تو را ببیند و متهمت کند به شیرین عقلی . ترس از سرما خوردگی و فین فین کردنهای بی شمار . ترس از بالا نیامدن نفس . ترس از رجعت به کودکی ...
گاهی احساس می کنم ما آدمها وقتی بزرگ می شویم ارتفاع برفهای دوروبرمان تصاعدی بالا می رود . اگر در کودکی تا زانو توی برف فرو می رفتیم حالا می ترسیم تا خرخره توی برف بمانیم . کسی هم نباشد تا مارا بیرون بکشد . حتی جرات امتحان کردنش را هم نداریم ...
خاک بر سرمان ...
روزی شاید این کار را بکنم . بروم تمام پستوهای روحم را زیرو رو کنم و تمام دلمردگی هایم را جمع کنم و بریزم توی یک شیشه خاک گرفته و درش را چوب پنبه بزنم و بیندازم در آب اقیانوس اطلس تا برود و بلکه ... بلکه آن دورترهای دنیا یکی از اهالی قبیله ای در دوردست در شیشه را باز کند ...
و به من بخندد ...
به طرز فجیعی خرابم . احساس می کنم زندگی دارد بی رحمانه مرا می چلاند و خرد می کند و آرام آرام تجزیه می کند تا نیست شوم و نابود . چند روزی است اصلا حال و احوالم خوب نیست . با یک من عسل هم نمی توانم خودم را نگاه کنم . این هوای لعنت هم که انگار نمی خواهد درست شود . همه چیز کسل کننده است . همه چیز بوی غم و غصه می دهد انگار .
کاش اینها همه خواب باشد ...
دلم می خواست
اما ...
نمی دانست که خداهم
دیگر گوشش از حرفهای من پر است
و فرشته ها
هروقت می خواهم با او حرف بزنم
انگار حلقومم را
سنگ باران می کنند
او نمی دانست
که حرف زدن با خدا هم
حوصله می خواهد
که نه من دارم
نه خدا ...
یک جورهایی شبیه جد بزرگ سریال خانه سبز شده ام . احساسم این است که گهگاه آن جاهایی که نباید از تابلو بیفتم بیرون می افتم وسط هیاهوها ...
اینطور مواقع آدمی مثل من کلی وقت طول می کشد تا خودش را جمع کند و یادش بیاید کجاست و برای چی افتاده بیرون و قرار است چکار بکند . و وقتی از این جمع و جور کردن بیهوده خسته شد و دید فایده ای هم ندارد می رود یک گوشه ای کز می کند مثل ننه مرده ها و شروع می کند به سیاحت دوروبری ها.
یکی از همین احساس های بیرون افتادگی همین چندروز پیشتر ها برایم اتفاق افتاد که توی جمعی نشسته بودم و یهو به ذهنم خورد که من اینجا چه می کنم . کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم این موضوع " بودن میان یک جمع " را برای خودم حلاجی کنم ولی فایده ای نکرد . رفتم مثل ننه مرده ها یک کنجی برای خودم کز کردم و خوب که رفتم توی بحر بقیه دیدم انگاری آنها هم اینجا نیستند و دارند ادای اینجا بودن را در می آورند ...
کلی جد بزرگ دوروبرم را گرفته ...