تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

این روزها به شدت دارد برایم به بطالت می گذرد . شده ام مثل آدمی که در گردابی عظیم فرو افتاده و هیچ راهی ندارد جز آنکه همینطور دور خودش بچرخد و بچرخد . نه کتابها به شوقم می آورد و نه موسیقی و نه حتی خدا ...

این اولین باری نیست که به این احساس مهلک دچار می شوم . اما همیشه بعد از این دوران سیاه اتفاقی یا خبری یا چیزی دیگر بوده که مرا از این گرداب بیرون کشیده . اتفاقی که اینبار نمی دانم چیست و کی به سراغم خواهد آمد ...

فقط خسته ام ...

به اندازه یک کهکشان خاموش شده در اعماق عرش خدا خسته ام ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:26  توسط هوتن  | 

روزگاری باشد
که من
مرده باشم
و
مزارم
برسر تپه ای باشد
زیر لانه چکاوکی

جایی که نه باد بیاید
که غمهای زمین را به گوشم برساند

ونه باران
که غمهای آسمان را برمن بگرید

آن روز که برسد
بر فراز تپه
زیر سایه خورشید
با لالایی چکاوک

تمام کسر خوابهای عمر از دست رفته ام را
جبران خواهم کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:38  توسط هوتن  | 

جز سردردهای مزمنی که دارم و معده ام که می سوزد و قلبم که یک مقدار یاتاقان زده و چشمهایم که سه شب است از بی خوابی آبریزش پیدا کرده و پاهایم که از سرمای پریروزها توی ماشین هنو دارد درد می کند طفلک . و از همه مهمتر سیگارم که عمریست از عصر تا بحال تمام شده ... هیچ مرگ دیگری ندارم ...

دکتر هفته پیش گفت سیگار نکش ... می میری ... برو قلبت را اکو کن ... نوار قلب بگیر ...

عجب دکتر های نفهمی داریم توی این مملکت ... بنده خدا حالیش نیست که اینها همه طبیعی است این تمام شدن سیگار من در ساعت چهار بعد ازظهر است که یک خرده نرمال نیست ...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:59  توسط هوتن  | 

دلم تنگ شده . برای تمام بچگی هایی که روزگاری باید می کردم و نکردم یا نمی دانم شاید یادم رفت . برای تمام لواشک ترشهایی که در روزگاران مدرسه آخر کلاس بیخ دیوار می مکیدیم و خیال می کردیم معلم نخواهد فهمید ولی سرخی دور لبهایمان داد می زد که چه جنایتها مرتکب شده ایم . دلم برای تمام رفاقتهای بچگی تنگ شده برای قهرها و آشتی ها . برای توپ پلاستیکی راه راه قرمز و سفید . برای سنگ پرانی به شیشه ساختمان متروکه ته کوچه . برای زمین خوردنهاو زار زدنها . دلم برای خیلی چیزها تنگ شده ... شاید بعد از همه اینها برای خودم که انگار چندین سال است گم شده ام . هرچه می گردم خودم را پیدا نمی کنم . شده ام یک کالبد سرگردان که دارد دنبال سایه کودکی در دوردستها همینطور بی هدف میان شوره زار می دود و به هیچ جا و هیچ چیز نمی رسد . فقط گاهی میان این هروله نفس گیر صدای قهقهه کودکانه ای مثل نسیم می آید و به من می گوید ... بلند شو ... بدو ... هنوز راه باقیست ... هنوز شاید امیدی باشد ...

ولی چه کنم ... دلم تنگ است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:39  توسط هوتن  | 

خدایا ...

این روزها سربه سرم می گذاری انگار . می خواهی ببینی این بنده درب و داغانی که خلقیده ای ارزش خلق کردن را داشته یانه . راستش تا به حال به این فکر نکرده ام که تو بندگانت را همینطور فله ای خلق می کنی یا اینکه برای هرکدامشان کلی وقت می گذاری. برای من چقدر وقت صرف کردی . مطمئناً به همان اندازه ای که برای سنگی افتاده بر کنار جوی آبی ، یا جغدی خفته بر تارک خرابه ای  . خدایا می دانم پررو شده ام . کلی وقت است که دلم می خواهد پررو بازی برایت در بیاورم . مثل بچه پنج ساله ها که برای ننه باباهایشان پررو بازی در می آورند  . این روزها با ننه من غریبم بازی کار کسی پیش نمی رود . یک عمر برایت ننه من غریبم بازی درآوردم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد . جز اینکه پشت سرهم ضایع شدم . نمی دانم شاید هم ایراد از من بود . که مطمئناً اینطوری بوده . چون تو که خدایی و این وصله ها بهت نمی چسبد . شاید ایراد از من بوده که انتظار داشته ام با هر نماز شبی که خواب آلود در شبهای جمعه آنهم دوهفته در میان توی کمرم زده ام فردایش معجزه ای اتفاق بیفتد و نور چهره ام بشود مثال لامپ کم مصرف !!! یا انتظار داشته ام هرننه قمری که از کنارم رد شده و به نوعی سیخ توی جگرم کرده از برکت مشیت الهی تو رعد و برق از آسمان بر فرق سرش فرود بیاید و سنگ شود !!! شاید به خاطر این انتظارات بیخودی که عمری از تو داشته ام این روزها سگ محلم می کنی و هی مرا دور خودت می چرخانی . اما یک چیزهایی را قبول کن . قبول کن که من حق دارم از این مزخرفاتی که دورم را گرفته ... از این دروغها ... از این آدمهای هزار چهره ... از همه اینهایی که به اسم تو و پیغمبرانت و امامانت هر بلایی که عشقشان می کشد سر بقیه می آورند و ککشان هم نمی گزد حالم به هم بخورد . حالا تو هی مرا دور خودت بچرخان ... هی سربه سرم بگذار ...

 

تو که خودت می دانی که من چه مخلوق بی جنبه ای هستم ...

 

نکن اینجوری ...

 

 به خودت قسم گناه دارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:9  توسط هوتن  | 

نمی دانم این تنفر همیشگی من از جمعه سر از کجا در می آورد و از کجا آمده . انگار از ظهر که می گذرد دنیا می خواهد به پایان برسد و چیزی مثل یک گردباد عظیم من را و تمام احساسات خوشی که دارم را به درون خودش می کشد و نابود می کند . هیچ انگیزه ای ندارم برای  حتی نفس کشیدن . دلم پر از خاکستر است ...

جمعه ها خون جای بارون می چکه ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:28  توسط هوتن  | 

یک جورهایی دارم  منفجر می شوم . حدود یک ساعت و نیم مولوی خوانده ام و لبریز شده ام از حرارتی که در عمق اشعار مولوی می جوشد و انسان را به آتش می کشد . یک تفاوت اساسی میان شعر مولوی و شعر حافظ هست که انگار تورا به سوی خودش می کشد و آن ضرباهنگی است که در اشعار مولوی مستور است . نوعی خروش و نوعی طغیان که انگار با خواندن هر مصراع و هر بیت بیرون می ریزد و انسان را در خودش غرق می کند . شعر مولوی علاوه بر آن معنویتی که در شعر حافظ می توان پیدا کرد دارای عرفانی است که در هیچ کدام از دیوانها نمی توان یافت . انگار تورا به سماع می خواند ...

تا ناکجا آباد ...

تا آسمان ...

تا ... دل ...

نی من منم نی تو تویی نی تو منی
هم من منم هم تو تویی هم تو منی

من باتو چنانـــــم ای نگـــار ختنــــــی
که اندر غلطم که من توام یا تو منـی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:11  توسط هوتن  | 

یادش به خیر . زمان مجردی یکی از تفریحات  سالم من و کیوان سنجانی این بود که ساعت چهار بعد از ظهر پنج شنبه پای پیاده از میدان امام حسین راه بیفتیم و برویم سمت میدان انقلاب . توی راه همینطور که دستهایمان توی جیبمان بود از هر دری وری ای که فکرش را بکنی حرف می زدیم . از فروغ و نیما و شاملو بگیر ... تا معافیت دوبرادری سربازی که آن روزها دلمشغولی اصلی کیوان بود . وقتی می رسیدیم به راسته کتاب فروشها توی میدن انقلاب مثل ندید بدید ها می چپیدیم توی اولین مغازه . کیوان بیشتر فلسفی خوان بود و من هم آنموقع ها که هنوز کله ام بوی قرمه سبزی نگرفته بود عشق رمان بودم . خواجه تاجدار ... سرخ و سیاه ... سالهای ابری ... و گه گداری هم که یک مقدار به قول کیوان دچار ابتذال فکری می شدم می رفتم سراغ بامداد خمار ...

آنقدر توی این مغازه و آن مغازه لولیده بودیم که گاو پیشانی سفید شده بودیم . خوب که شلنگ تخته هایمان را می انداختیم و از دیدن حجم کتابهایی که دلمان برای خواندنش ریسه می رفت ولی بدلیل کسری بودجه دستمان بهشان نمی رسید فشارمان پایین می افتاد ... می پریدیم توی پیراشکی فروشی آنور خیابان کنار سینما که پیراشکی گوشتهایش معروف بود و دلی از عزا در می آوردیم ... توی مسیر برگشتن هم سر پل حافظ وقتی از کنار قهوه فروشی بزرگی که مال یک ارمنی بود رد می شدیم نفسی عمیق می کشیدیم و بوی خوش قهوه تازه تمام خستگی مان را دود می کرد و می فرستاد آسمان ...

این روزها خیلی از آن حال و هوا دور افتاده ام ... از کیوان پنج سالی است که خبری ندارم و فقط می دانم زن گرفته و رفته پی بدبختی هایش . خودم هم سه سالی می شود که پایم به میدان انقلاب نرسیده .

هوس بوی قهوه تازه کرده ام ... بدجور ...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:30  توسط هوتن  |