تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

خدایا سلام ...

 

خوبی ... اوضاع و احوالت شکر خودت روبراه هست ؟ خوب این واضح است که تو یکی اگر حالت خوب نباشد پس می خواهی حال من خوب باشد ؟ خدایا ... این روزها اصلا حالم روبراه نیست  . یک جوری شده ام . مثل آدمهای مالیخولیایی شده ام که راه می روند و با خودشان یواشکی اختلاط می کنند و بعد که به خودشان می آیند می بینند جماعت دوروبرشان کلهم اجمعین میخ ایشانند . خدایا من نمی دانم این چه رسمی است که دارد این اواخر بر زندگی من می گذرد . خستگی گاه امانم را می برد و تو هم که انگاری آنطوری که می گفتند و می گویند همیشه این دوروبرها نیستی .

خدایا ... دلم عجیب گرفته ... عجیب ...

گاه حتی خودم را هم که توی آینه نگاه می گنم فقط سایه ای می بینم که انگار در ورایش یک کویر خشک و بی آب و علف خوابیده ... چند بار هوس کردم فریاد بزنم برای همین رفتم یک گوشه دنجی پیدا کردم که می شد فریاد زد ... می شد خودت را جر بدهی و هیچ کس هم نباشد صدای فریادهایت را که اول فریاد است وبعد جیغ می شود و بعد ناله می شود و بعد مویه می شود و بعد مثل وزوز مگسی خفه می شود  بشنود ...

هرچه کردم نشد ... هیچ صدایی بالا نیامد ... نه حتی وزوزی ... چه کنم خدایا .. من با این خفقانی که دارد مثل جیوه توی حلقم می ریزد و همینطور دمای روحم را و روانم را به خودش جذب می کند و دارد مرا تبدیل به یک سرمای مطلق می کند چه کنم ...

انگار کسی دارد با ناخن بی رحمانه تمام آنچه را که وجود و هستی مرا ثابت می کند خراش می دهد ... رفیق دکترم می گفت این افسردگی است ... آن هم ازنوع درجه سه ... مثل گوساله می ماند این رفیقم ... یک مشت کپسول که هنوز هم اسمشان را نمی دانم برایم نوشت و گفت برو بگیر و هرروز یکی بخور ... الان یک هفته است که دارم این کپسولهای بی نام و نشان را هرروز صبح مثل روانیها می خورم و هیچی ... دقیقا هیچی ... هیچ اتفاق خاصی نیفتاد ... حتی از ساعتهای خوابم هم چیزی کم نشد که خیال برم دارد که دارم بهتر می شوم

خدایا ...

نمی دانم راجع به من چه فکر کرده ای ... فکرکرده ای ظرفیت من چقدر است ؟ من مانده ام تو خودت یک همچین موجود ضایعی را به قول خودت در ایکی ثانیه کن فیکون کرده ای ولی ظرفیتش دستت نیست ... خوب شاید هم حق داری ... شوخی که نیست اینهمه آدمیزاد و جک و جانور بوجود آورده ای ... حق داری بعضی از اطلاعاتشان فراموشت شده باشد ... ولی با تمام این اوصاف ... جان من بیا یک مقدار... فقط یک مقدار با من مهربانتر باش ... نمی دانم میدانی آرزوی اینکه آدم بخواهد صبح دیگر از خواب بیدار نشود چه آرزوی مهلکی است ... نه نمیدانی چون تو اینطوری که می گویند اصلا خواب و خوراک نداری ...

خدایا ...

دلم برایت تنگ شده ... برای همین است که چند وقتی است نمازخواندن هم نمی چسبد ...دلم برای خودم هم تنگ شده .. برای تصویرم در آینه ... برای شهامتی که در من این نیرو را بوجود می آورد که بتوانم بروم گوشه دنجی که هیچ کس صدایم را نشنود و تا دلم می خواهد فریاد بزنم ... خودم را جر بدهم ... و فریادم به جیغ تبدیل شود و بعد به ناله و بعد مویه و بعد وزوز مگشی که در طوفان عظمت تو گم می شود و می رود پی کارت ...

 

خدایا دلم تنگ است ...

 

فقط همین ...

 

به امید دیدار ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:11  توسط هوتن  | 

چند شب پیش داشتم به سیستم زندگی ای که در حال حاضر اکثر ما داریم فکر می کردم . منظورم همان هزاران هزاری است که اسممان را گذاشته اند قشر متوسط جامعه . یک حساب سرانگشتی کردم که در شبانه روز حدود ۱۵ ساعت آن هم بصورت مداوم در حال کار کردن هستیم و یکی دوساعت هم صرف بلعیدن غذاهای مزخرف و مابقی هم خواب مثل خرس قطبی . نه تفریحی و نه آخر هفته ای و نه تعطیلات تابستانی درست و حسابی ای و نه حتی یک دور هم جمع شدن خودمانی به همراه دوستان و آشنایان . هیچی به هیچی ...

شده ایم مثل اجتماع مورچگان . کار ... خواب ... غذا ... کار ... خواب ... غذا . همینطور این سیکل تهوع آور هرروز و هرروز در حال تکرار شدن است . دیگر نه وقتی برای ابراز محبت به خانواده می ماند و نه زمانی برای درک کردن زن و بچه ...

جالب این است که با این اوصاف و شرایط هرروز هم داریم دنبال علت این می گردیم که چرا آقا پسر های خانواده ها عاصی می شوند و می روند دنبال یللی تللی و سیگار و حشیش و هزار کوفت و زهرمار دیگر و دختر خانمهای خانواده ها هم می روند دنبال پسر بازی و آخرش هم فراری می شوند و فاتحه ... از این ایراد می گیریم که چرا سن ازدواج رفته بالا و سن انفاکتوس و ایست قلبی و سکته آمده پایین ...

بعد از اینکه یک مقدار زیادی با خودم در این زمینه کلنجار رفتم یک شب بعدش که رفته بودیم منزل ابوی جهت صله ارحام بحث دوباره باز شد و من هم همه اینهایی را که برای خودم استنتاج کرده بودم برای ابوی گفتم ... میدانید پدر جانم در جواب من چه گفت ...

" ناشکری نکن ... !!! "

نمی دانم چرا از این جمله اش مثل چماق خورد توی سرم ... چرا ما ایرانی جماعت اینقدر بی تفاوت شده ایم انگار که نسبت به بدبختی و بیچارگی و عذاب شرطی شده ایم و اگر یک روز برایمان سخت نگذرد منتظریم امام زمان ظهور کند !!! اگر سنگ ریزه توی سرمان بخورد می گوییم " خدارا شکر که پاره آجر نبود ! " و اگر پاره آجر بخورد توی سرمان می گوییم :" الحمدلله که بلوک سیمانی نبود ! " همینطور این عقیده ی " عدم ناشکری " افتاده به جانمان و تبدیلمان کرده به یک موجود شاکر بالفطره با زندگی گیاهی ...

خداییش حقمان نیست که خاک بر سرمان کنند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط هوتن  |