صبح ساعت شش و نیم توی ماشینی که داشت توی جاده مرا می برد به سمت محل کارم خواب بودم که موبایلم زنگ خورد ... مستخدم اداره بود که خبر داد برادر رییس اداره فوت کرده ... دیشب توی بیمارستان ... رسیدیم اداره زنگ زدم به موبایل رییسمان که از طرف کارمندان تسلیت بگویم ... وقتی گفتم "غم آخرتان باشد " جواب داد ... "ممنون شما هم همینطور ...!!! "
حتی رییس خنگ ماهم فهمید من مدتیست دیگر توی این عالم نیستم ...!!!
خیلی بد است که آدم از خودش خبر تازه ای نداشته باشد . مثل این می ماند که توی دالانی تاریک خودت را رها کرده باشی و برایت فرقی هم نکند که چه اتفاقی قرار است بیفتد یا چه می خواهد بشود همینطور بنشینی و منتظر هم حتی نمانی برای آینده . این می شود بی خبری از خود . این که آدم صبحها جلوی آینه هم خودش را برای خودش به کوچه علی چپ بزند و برای قیافه نحس خودش پشت چشم نازک کند . این روزها هیچخبر تازه ای از خودم ندارم . یک جورهایی زندگیم دارد در یکنواختی عظیمی می گذرد . نوشته هایم چرت و پرت از آب در می آید . همه چیزم قاطی است انگاری . خدا رحم کند ... یا رحم ... یا مرحوم ...!!!
مثل یک سرماخوردگی عمیق و دردناک ... مثل آنفلوآنزای مرغی ... مثل سینوزیتی که پانزده سال از سی سال زندگی ام را با آن سر کرده ام ...
انگاری مرا چسبانده اند به زمین و برنامه ریزی ام کرده اند تا هر روز مثل هرروز باشم . هرروز ساعتی معین بیدار شوم و ساعتی معین بروم سرکار و ساعتی معین بیایم خانه و تا ساعتی معین بخوابم و خوابهای معین ببینم و بعد تا ساعتی معین بروم بیرون و به جاهایی معین سر بزنم و راس ساعت معیت برگردم و در ساعتی معین شام بخورم و ساعتی معین هم بخوابن و لابد بعد از چند سال هم قرار است در ساعتی معین بمیرم و بروم پی کارم .
گاهی فکر می کنم خوش به حال غار نشین ها که هیچ چیزشان معین نبود و لابد آدمهای مزمنی نبودند و می توانستند هر ساعتی که دلشان می خواهد هر غلطی که دلشان می خواست بکنند فرقشان با ما فقط در برگ موز و پوست پلنگ است و کت و شلوار هاکوپیان و بلوز ایکات ... !!!
حالم دارد از این مزمن بودن به هم می خورد ... ساعت غذاست بروم شام بخورم و بعد بمیرم ...!!!
سال جدید من انگار دارد یواش یواش شروع می شود . شده ام مثل کرمی که آرام آرام می خواهد پیله مزخرفش را بشکافد و بیاید بیرون و سر بکشد این طرف و آن طرف و یواش یواش ببیند دوروبرش چه خبر است . اما در عین حال هنوز یک مقداری ... فقط یک مقداری نشئه حاصل از خواب زمستانی درون روحش و جسمش مانده و اورا تشویق می کند به این که بیرون نیاید . سال قبل سال خوبی نبود . اطلا دل خوشی از سال گذشته ندارم و خیلی خوشحالم که الان می گویم " سال گذشته " از آن سالهایی بود که هیچ وقت هوس نکردم زمان به عقب برگردد و یا اینکه متوقف شود . و تمام شد . امسال هم اما انگاری از ابتدا حتی کوچکترین بو و مزه ای از عید ندارد . هیچ حسی به من دست نمی دهد که به یاد نوروز بیفتم و بخواهم چیزی بنویسم ... نمی دانم یا عید دیگر عید نیست یا شامه من مشکلی پیدا کرده ... نمی دانم