تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

یک جورهایی میان خواب و بیداری ام انگار ... توی ماشین ... ساعت پنج و نیم صبح ... توی جاده ای که از میان دشتی وسیع عبور می کند . مثل رویایی نرم می ماند که آرام آرام از روی وجودت عبور می کند . خورشید هنوز توی آسمان پیدایش نشده وگرنه از میان پلک های بسته ام می توانستم حضورش را حس کنم .ماشین همینطور دارد برای خودش می رود و می رود .. من هم انگار دارم می روم . توی حالی میان بیداری و خلسه ... احساس می کنم زندگی هم همینطوری باید باشد . مثل یک سفر کوتاه صبحگاهی در گرگ و میش هوا ... در جاده ای که از میان دشتی وسیع و بی انتها می گذدر و تو ... فقط باید بروی ... همین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:50  توسط هوتن  | 

درست که فکر می کنم هیچ گاه ... هیچ .. گاه ... در طول زندگانی ام درست و حسابی از ته دل نتوانسته ام گریه کنم ... نمی دانم این را باید به پای بدبختی ام بگذارم یا ...این دارد برایم عذاب آور می شود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط هوتن  | 

روزگار غریبی است . زنده ها کلی راه می کوبند و می روند قبرستان تا به حال مرده هاشان گریه کنند و اشک بریزند . مرده ها با یک بشکن شب جمعه می آیند به خواب زنده ها و هرهر به ریششان می خندند و امیدوارشان می کنند که جای آنها خوب است و مملو از حوری و پری است و جوب شیر  عسل هم به راه است و همچنان هلو از درخت می آید پایین بیخ حلقشان . دنیای عجیبی است ... هر کداممان اراده کنیم می توانیم در باب " بنی آدم اعضای یکدیگرند ..." چهل و هشت ساعت منبر برویم و زرزر کنیم ولی بعد از این چهل و هشت ساعت اگر توی خیابان یک بنده خدایی را ببینیم که روی زمین دارد جان می کند دورش را با گچ خط می کشیم و سریع جیم می شویم که یک وقت پاپیچمان نشود . روزگار غریبی است ... قدیمها بایک قطره اشک و یک نصفه شمع و یک درددل کنار سقا خانه ای حاجت روا بودی و خلاص ولی در این روزگار آویزان شدن و چنگول انداختن به پرده خانه کعبه هم انگاری دردی را دوا نمی کند . روزگار غریبی است ... همسایه مان پدر پیری داشت . بیچاره زمین گیر بود . هرروز از خانه شان صدای نفرین دخترش می آمد و آرزوی مرگ زودرس برای پیرمرد بیچاره از در و دیوار بالا می رفت . زمستان سال قبل پیرمرد مرد . به مرگ زودرس در هشتاد و شش سالگی ار دنیا رفت . دخترش مراسمی شایسته یک پدر دلسوز و نفرین شده برایش گرفت و سر چله هم لباس سیاهش را در آورد . می گفت شگون ندارد ... هفته پیش دیدمش که می کوبید برود قبرستان برای پدر مرده اش زاری کند ... نمی دانم پیرمرد توی زنده بودنش اهل بشکن زدن بود یانه ... !!!

روزگار غریبی است ...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:16  توسط هوتن  | 

گردباد شده ام ... همینطور دارم به دور خودم و زمین و زمان می پیچم ... درست انگار رفته باشم بالای درختی بلند و خشک و نوک درخت همینطور دور خودم بچرخم و بچرخم و بچرخم ... زمان و مکان دارد مثل خطوط تیره و روشن از جلوی دیدگانم عبور می کند ... تند و تیز ... و من مانده ام مبهوت که در این گذران پرشتاب کجای کارم ... خداوند بر من رحم کند ... ثانیه به ثانیه ... خط به خط ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:45  توسط هوتن  |