دقیقا هشت روز پیش سی سالم تمام شد و رفتم توی سی و یک سال . خوب خوش به حالم ... هورا ... مامانم اینا و از این حرفا ...
عیال برایم یک مهمانی کوچولوی سه نفره به همراه دخترکم گرفت و کیکی و کادویی و خلاصه خوش گذراندیم . راستش هیچ احساس خاصی ندارم . هنوز هم بعد از هفت هشت روزی که از این ماجرا می گذرد هیچ احساس خاصی ندارم . یک سال دیگر گذشت و من یک سال دیگر به نقطه پایانی که نمی دانم امروز است یا فردا یا سی سال دیگر نزدیک شدم ...
ولی روی هم رفته خوش گذشت ...!!!