تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

این پست را دلم می خواهد برای کسی بنویسم که یک جورهایی خود من است . تمام من است یا می توانم ادعا کنم که همه من و تمام آنچه به من مربوط می شود است ... کسی که در طی هشت سال گذشته باعث شد من بتوانم بیشتر خودم باشم و بتوانم راحتتر بنویسم و راحتتر باخودم کنار بیایم . کسی که اگر توی این هشت سال گذشته کنار من ... منی که قبل تر ها خیلی بیشتر از اینی که امروز هستم خسته بودم ... نبود ... خدا می داند چه بلایی امروز سر من آمده بود و من امروز جزئی از کدامین خاک در کدامین گورستان بودم ... فقط این را نوشتم که پیش خودم یکبار دیگر ثابت کرده باشم که دوست داشتن یک آدم که هشت سال توی تمام نفس کشیدن هایت همراهت می شود و با تمام خنده هایت می خندد و پای تمام گریه های یواشکی ات با دستهایش اشکهایت را یواشکی تر پاک می کند ... چقدر برای آدمی مثل من لذت دارد ...

خدا حفظش کند ... دعای دیگری نمی توانم برایش بکنم ...

همه آن احمقهایی هم که با خواندن این پست مرا به زن ذلیلی و این خزعبلات  متهم می کنند ... بروند و برای خودشان خوش باشند ... چون به ما بیشتر خوش می گذرد ... !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:2  توسط هوتن  | 

هنوز صبحها از خواب بیدار می شوم و بی هیچ دلیل خاصی شبها دوبار به خواب می روم . یک ورهایی زندگی ام دارد برای خودش هویج گونه می گذرد .نارنجی پررنگ ... الان هم دارم می روم دوباره بخوابم ...

 شب به خیر .... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 17:31  توسط هوتن  |