عمه ملوک پیرزنی بود با قدی کوتاه و اندامی لاغر و چشمانی روشن و موهایی سفیدتر از برف و البته دهانی عاری از حتی یک دانه دندان . میانه ای هم با دندان مصنوعی نداشت و عشقش این بود که سیب را برایش رنده کنند و یک مقدار شکر و گلاب به آن بزنند و بعد از نیم ساعتی که در یخچال خوب خنک شد بهش بدهند تا بخورد و به قول خودش تا بیخ جگرش حال بیاید . عمه ملوک نه فقط عمه پدر من که به نوعی عمه جان یک فامیل محسوب می شد .این اواخر یکی از کار های من این بود که بعضی پنج شنبه شب ها با ماشین بروم درب خانه اش و عمه جان را سوار کنم و ببرم دور شهر بچرخانم و برق خوشحالی را از دیدن مردم و مغازه ها توی چشمان پیرزن ببینم و تا بیخ جگرم حال بیاید . همیشه هم تا مرا می دید یک سه چهارتا فحش و بدوبیراه آبدار نثارم می کرد که چرا دیر به دیر به دیدنش می روم و بی وفا شده ام و از این حرفها . عمه جان این آخریها زمین گیر شده بود و زیاد نمی توانست راه برود ولی دوست داشت همیشه دوروبرش شلوغ باشد و پر از سروصدا .یک بار هم چند شبی آوردمش خانه خودمان چون منزل ما توالت فرنگی داشت و عمه راحتتر بود و یک شب هم علی رغم پرهیز غذایی ای که دکترش برایش تجویز کرده بود برایش جوجه کباب مبسوطی روبراه کردم و بساط شام را همراه همسرم توی حیاط کنار باغجه برایش چیدیم و خورد و حسابی بهش چسبید و آنقدر مرا دعا کرد که گمان کنم همه جدوآبادم از برکت دعای عمه جان الان توی بهشت شلنگ تخته بیندازند . وآن شب برای من و همسرم خاطره ای شد که هروقت یادش می کنیم اشک توی چشممان جمع می شود .
عمه ملوک دیشب ساعت ۸ از دنیا رفت . ایست قلبی و هرچه شوک و ماساژ قلبی هم داده بودند افاقه نکرد و عمه ملوک هم تبدیل شد به یک خاطره و یک عکس کنج طاقچه اطاق آنهایی که دوستش داشتند و هزاران خاطره با او داشتند که البته کم هم نیستند .
توی مراسم تشییع جنازه تا سپور پیر محله عمه خانم که به قول خودش عمه همیشه تا صدای جارویش را می شنید به زور صدایش می کرد تا استکانی چای درب منزل عمه بخورد و گلویی تازه کند حضور داشت و مثل ابر بهار اشک می ریخت .
دم غروب بود که پیکر نحیف عمه ملوک را به خاک سپردیم و تا ساعتی بعد من و نوه هایش که تعدادشان بیشتر از انگشتان دو دست می شد بالای مزار نشستیم و خاطراتش را و خنده هایش را و فحش های آبدارش را مرور کردیم و گاهی خندیدیم و گاهی گریستیم و در نهایت هرآنچه شمع توانستیم بر مزارش روشن کردیم و باعمه جان خداحافظی کردیم و رفتیم ...
عمه ملوک هم رفت ...
خدا مطمئناْ رحمتش می کند ...
کلا آدمیزاد موجود احمقی است . فقط ادعایش می شود . این قضیه اشرف مخلوقات هم گمان کنم هندوانه ای باشد که خدا کاشته زیر بغلمان که مثلا یک حالی بهمان داده باشد . من نمی دانم این چه اشرف مخلوقاتی است که با یک آنفلوآنزای ساده زپرتش در می رود و می رود قاطی باقالی ها ...
سه روز است سرما خورده ام ... مثل اسب آبی پیر شده ام که آنقدر ضعیف شده که مرغ ماهیخوار هم برایش کرکری می خواند ...
لیوانم را پر از قهوه می کنم و می روم بالای پشت بام . پتوی زیر بغلم را پهن می کنم گوشه بام و می نشینم . یک نخ سیگار می گیرانم و پکی عمیق می زنم و می گذارم تا دود توی تمام یاخته های وجودم رسوخ کند و نیکوتین خونم تا درجه هزار برود بالا . چراغ پشت بام را خاموش کرده ام . می خواهم نور شب را ببینم و تمام ستاره هارا ... گرچه آسمان آنچنان هم صاف نیست که ستاره باران دل آدم را ببرد ولی یک چندتایی ستاره تک و توک پیدا می شود که آدم بتواند دلش را خوش کند .
سوز می آید ... سوز بدی می آید ... اما اینجا میان این سوز فقط من هستم با خودم با لیوانی قهوه که بخاری دلچسب از آن بلند است و سیگاری نیمه سوخته که هنوز گوشه لبم دارد دود می کند . گه گداری دوست دارم این حال و هوا را . اینکه فارق از هز چیزی و هرکسی بشوم و بروم یک گوشه ای برای خودم ... توی این گوشه نشینی ها تا بحال اتفاقات زیادی افتاده ... گریه های زیادی ... خنده های زیادی ... مکاشفه های زیادی ... و از همه مهمتر سکوتهای بسیار بسیار زیادی که این آخری آدم را می چسباند به طاق آسمان و لبریز می کند از یک حس سیال و بدون وصف ... یک حس عمیق و ناب و زلال ... آنجا که فقط تو هستی و صدای نفسهایت و ضربان قلبت که انگاری دارد حالیت می کند که زندگی گاهی آن چیزی نیست که من و تو فکر می کنیم و مدام داریم با آن کلنجار می رویم ... قضیه خیلی ساده تر از این حرفهاست ... خیلی خیلی ساده تر از این حرفهاست ... زندگی عین خواب یک بچه دوساله می ماند ... ساده ... شیرین ... و ... کوتاه ...
این حال و هواست که تا بحال مرا توی زندگی ام که زیاد هم مثل خواب یک کودک دوساله نبوده سرپا نگه داشته ... همین حس زیبا که فقط زمانی آن را درک می کنی که نیمه شب زمستان توی تاریکی روی پشت بام خانه روی پتوی کهنه ای لم داده باشی و سرت را به دیوار چسبانده باشی و آسمان را نگاه کنی در حالی که یک لیوان قهوه سرد کنار دستت باشد و یک سیگار خاموش شده لای انگشتانت ...
امروز از آن روزهایی بود که از آن من نبود . فقط سنگ از آسمان پایین نیامد که بخورد توی فرق سرم و راحت بشوم . با خدا افتاده بودم توی یک بازی گل یا پوچ تمام نشدنی که مدام هردستی را که نشانه می رفتم گل توی آن یکی دست بود و من کنف می شدم . مثل آدمی شده بودم که تا کمر توی گل فرو رفته و می خواهد توی دوی سرعت پوز کارل لوئیس و بن جانسون را بزند .
یک جورهایی شدیدا از نفس افتاده ام و سرویس شده ام و رفته ام پی کارم ...
الان هم اینجا نیستم ...
من سرویسم ...!!!
هستی من امروز چهار سالش تمام شد و رفت توی پنج سال . الان آنقدر قد کشیده که شبها چراغ اتاقش را خودش خاموش می کند و آنقدر رشد کرده که می تواند لباسهایش را بپوشد و روبروی آینه به تقلید از مادرش دستی به سرو صورتش ببرد و بعد هم برای من قر و اطوار بیاید .
هستی من همین الان پنج سالش شد ...
تولدش مبارک ...
داشتم به خوشبختیهای کوچولوی خودم فکر می کردم . این لغت کوچولو را از قول دخترکم نوشتم که خوره آب معدنی است و بیرون که می رویم هروقت می خواهم برایش آب معدنی بخرم می گوید :" بابا برام آب معدنی کوچیک نخری ها بگو آب معدنی کوچولو بده ...!!! " . من هم داشتم به خوشبختی های کوچولوی خودم فکر می کردم و اینکه خوشبختی حتی اگر به اندازه یک قوطی آب معدنی کوچولو هم باشد بالاخره برای خودش خوشبختی است . لم دادن روی کاناپه در کنار همسر و فرزندم توی آپارتمان پنجاه و دو متریمان ... درست کردن یک قورمه سبزی چرب و چیلی بایک مقدار روغن و عشق اضافه تر توسط خودم که همیشه سر آشپزی با زنم کل کل داریم و این کل کل احتمالا به قیمه پلوی شب ختم خودم ختم بشود ... گوش کردن به صدای خرناسهای کودکانه دخترم که تا چند روز دیگر پنج سالش می شود و من مانده ام با سوالهای بی شمارش که حالا سایزشان یک سال بزرگتر می شود چه کنم ... یا صبح جمعه پریدن از خواب بر اثر لیوان آب سردی که زنم معمولا بعد از نیم ساعت فریاد زدن بالای سرم روی سرم خالی می کند ... یا ساعت چهار صبح جمعه روی پله منزل کنار بلواری که روبروی خانه مان رد می شود نشستن و با لیوانی نسکافه و سیگاری گوشه لب منتظر خورشید نشستن در حالی که ته دلت از این آرامش داری که همسرت و فرزندت چند متر آنطرفتر خوابند و خوابهای شیرین می بینند ... همه اینها خوشبختی های کوچولوی من هستند که به آنها زنده ام ... نه هوس الگانس آخرین مدل دارم و نه رویای سفر دور دنیا را در سرم می پرورانم ... آدمیزاد به قول رفیقی باید :" راحت به دنیا بیاید و راحت زندگی کند و راحت هم سرش را بگذارد و بمیرد ... این آخری را حداقل امیدوارم ...!!!
داشتم به اين فكر مي كردم كه زندگي مي تواند زيبا ياشد . يعني شايد زيبا باشد و من حاليم نيست . شايد پشت پرده تمام اين دروغهاي وسيعي كه دوروبرم هست آن دورترها خبري و نشاني از زيبايي باشد و من نمي توانم ببينم . البته مدت مديدي است كه عزم كرده ام بروم سراغ چشم پزشك چون شديدا آستيگمات هستم ولي طبق معمول هميشه تنبلي تاريخي ام اجازه اين كار را نداده است . ولي حسي چيزي به من مي گويد زندگي بايد زيبا باشد . تو چي فكر مي كني ...؟
ساعت چهار صبح است ... جمعه ... از ديشب بيداري به سرم زد و نتوانستم سرم را هم روي بالش بگذارم ... آمده ام بيرون مثل منگل ها روي پله جلوي در خانه نشسته ام و منتظرم ... نمي دانم بايد منتظر چه چيزي باشم . طلوع خورشيد ... صداي خروس ... اولين نسيم صبحگاهي ... بانگ الله و اكبر ... نمي انم ... هنوز توي اين يك فقره تكليفم با خودم معلوم نشده ... اگر معلوم شد خبرتان مي كنم . فعلاً بفرماييد سيگار ...!!!
مدت مديدي است كه دستانم به نوشتن نمي رود . مغزم قفل كرده . بايد براي بيشتر ديدن و براي بيشتر نوشتن تمرين كنم . سعي خودم ا خواهم كرد . ننوشتن هم سخت است .