دلم برای سیگارهای سر چهارراه ولیعصر تنگ شده . سیگارهای جورواجوری که زمان مجردی آن موقعهایی که کله ام شدید بوی قرمه سبزی می داد و تفریحم پیاده رفتن از خیابان گرگان تا میدان انقلاب و چرخیدن توی کتابفروشیها بود می خریدم و دود می کردم . آن حول و حوش برای من همیشه حسی قریب داشت حسی که در کودکی داشتم زمانی که همراه مادربزرگ می رفتیم بازار بزرگ و توی تیمچه ها می چرخیدیم و عشقم بستنی آلاسکا بود و تمبر هندی و دوغ آبعلی . حالا دیگر خیر سرم بزرگ شده ام برای خودم مردی شده ام ماشااله هزار ماشااله الان دیگر لیسیدن بستنی آلاسکا برای بنده سبک است و خوردن تمبر هندی قبیح ولی آروغهای بعد از دوغ آبعلی هنوز حال می دهد ...!!!
قابل توجه کلیه جهانیان که کیف محمود که مفقود شده بود پیدا شد این که کیف محمود پیدا شده شاید از نظر خیلیها موضوع بی اهمیتی باشد و خیلی ها به من بخندند که این دیگر چه صیغه ایست ولی اگر شما بابت این گم شدن کیف ساعت شش صبح زابراه شده بودید الان مثل من با دمتان گردو که چه عرض کنم احتمالا هندوانه قاچ می کردید .
به همین مناسبت از ساعت یازده شب تا بیخ صبح سرود ورزشکاران دلاوران نام آوران از کلیه شبکه ها پخش خواهد شد ...!!!
اصولا از کت و شلوار متنفرم . تنفر شدید من از کت و شلوار یک تنفر قدیمی است که باعث شده پدرم همیشه با دیده تعجب به من نگاه کند که چطور از همچنین پدری که اگر ولش کنند شبها هم با کت و شلوار توی رختخواب می رود چنین پسر ناخلفی به عمل آمده که اگر ولش کنند با شلوارک و صندل و تی شرت می رود اداره . عزای فردا را گرفته ام که قرار است برویم عروسی یکی از قامیل وابسته و عیال دستور اکید صادر فرموده اند بر پوشیدن کت و شلوار و استعمال کراوات که این آخری دیگر برای من مثل فحش جدوآباد می ماند . مثل اینکه به مدت سه چهار ساعت یک نفر یقه ات را چسبیده باشد و بخواهد راه نفست را بند بیاورد و بخصوص در این کت و شلوار طوسی جدیدی که به سلیقه عیال خریدم و وقتی تنم می کنم مثل این می ماند که یک چوب دومتری به اندرونم چپانده باشند و مجبورم چند ساعت تمام همینطوری سیخ بایستم . کلا از زمان کودکی هم از هرچیزی که می خواست مرا تحت یک مختصات محدود درآورد فراری بودم حتی مثل خیلی از بچه ها عقده خط کشی کردن دفتر مشقهایم را هم نداشتم و گاه نوشته هایم هم از روی خطوط آبی رنگ دفتر منحرف می شد و برای خودش اینطرف و آنطرف می چرید . نمی دانم این چه مرضی است که ما آدمها مدام در حال عذاب دادن خودمان به دست خودمان هستیم . تازه آخرش آن هم با کت و شلوار ...!!!
یکی از مسائلی که این اخیراً برای همسر بنده از نان شب هم واجبتر شده و کلی فکر و ذهنش را مشغول خودش می کند تغییرات اساسی در دکوراسیون منزل فسقلی ماست . بدین ترتیب که هرروزی که حقیر وارد منزل می شوم دکوراسیون عوض شده و این موضوع باعث این شده که من هرروز یادم می رود که دیروز تلویزیون کجا بود و امروز کجاست یا برای لم دادن روی مبل راحتی باید توی هال بمانم یا بروم توی اتاق هستی یا بروم توی حمام و یواش یواش دارم دچار سرگیجه ای می شوم که امکان دارد همین فردا پس فردا راه منزل را هم گم کنم ...
بابا شما زنها چرا همچینید ...!!!
شکم در زندگی چیز بسیار مهمی است . خوب البته برای من که آدمی هستم با نود و پنج کیلو وزن باید هم چیز مهمی باشد و متعاقب آن آشپزی هم امری بسیار لذت بخش . این اواخر زیاد آشپزی می کنم البته نه اینکه خیال کنید خیلی زن زلیلم . نه دلیل آن فقط لذتی است که بوجود آوردن محصولی به نام " غذا " به من می دهد که این غذا می تواند قورمه سبزی باشد یا قیمه باشد یا کشک بادمجان باشد یا "خورشت تنبلی " که این آخری اختراع خودم است و بسیار هم خوشمزه است . همیشه با همسرم سر اینکه من آشپز بهتری هستم یا او اختلاف نظر و کل کل داریم و باز هم من معتقدم که اصولا مردها همیشه آشپزیشان از زنها بهتر است بدلیل این که زنها آشپزی کردن برایشان امریست روزمره مثل جارو کردن و شستن رخت و گردگیری منزل ولی مردها آشپزی برایشان مثل یک تفریح است که البته باز به نظر من تفریح بسیار لذت بخشی است . آشپزی هم برای من نوعی زندگی کردن است تلاش برای ممزوج کردن پیاز و روغن و گوشت و ادویه و رب گوجه فرنگی و لپه - به شرطی که از قبل خیسانده باشی - و یکی دوتا هم لیمو عمانی و مقادیر معتنابهی عشق و انتظار تا بشود قیمه پلویی که من امشب پختم و آنقدر با همسرم و هستی خوردیم که هستی ده دقیقه بعد از خوردن شام مثل یک پاندای کوچولو توی بغل من پای تلویزیون خوابش برد ...
فردا هم آبگوشت داریم ... تشریف بیاورید ...
فاجعه می تواند زلزله رودبار و منجیل باشد ... یا زلزله بم ... یا تسونامی ... یا بمب اتم هیروشیما و ناکازاکی ... یا طاعون در قرون وسطی ... یا جنگ جهانی دوم ... یا انفجار نیروگاه چرنوبیل ... یا سقوط هواپیما ... یا ...
اما از همه بدترش تمام شدن سیگار من است در ساعت شش صبح امروز ...
بدبخت شدم ...
به طور کلی آدمیزاد اینطوری است که وقتی سرکار است آرزو دارد یک روز تعطیل بشود تا بتواند تا لنگ ظهر بخوابد و بعدش هم جلوی تلویزیون لنگش را دراز کند و گل گاو زبان هورت بکشد و حالی به حولی . اما قانونا وقتی چند روز تطعیلی پشت سر هم مثل تعطیلات عید برای آدم پیش می آید مثل من سرسام می گیرد و هی الکی دور خودش می چرخد . من هم همینطوری شده ام الان یعنی افتاده ام داخل دور باطل تعطیلات . امسال به خاطر اینکه مهمان هم از راه دور برایمان می رسد شکر خدا مسافرت هم تعطیل است و بنده مجبورم مثل منگل ها شب ها تا ساعت شش صبح بنشینم پای کامپیوتر و اینترنت و بعد هم بروم بخوابم تا هر ساعتی که همسر دلبندم با جیغهای بنفشش یا هستی کوچولویم با لنگ و لگد هایش از خواب بیدارم کند و غذایی بخورم و یک پیاده روی کوچولو هم با عیال برویم و همین و همین و همین ...
یواش یواش دارد حالم از تعطیلات به هم می خورد .
یعنی به هم خورد و تمام شد و رفت پی کارش ...
همیشه وقتی از عید حرف می زنم یا می خواهم بنویسم یک بوی خاصی توی مشامم می پیچد که برایم بسیار لذت بخش است . بویی که از گذشته می آید . از دورانی که بااین که کفشهای نو پایمان را می زد و ناله مان به آسمان بود ولی حال و هوای خودش را داشت . الان حدود بیست سال از آن دوران گذشته ولی هنوز بوی آن دوران را میتوانم حس کنم . امسال سال را با همسر و دخترکم کنار هفت سینی به کوچکی خانواده سه نفره مان تحویل کردیم در حالی که دست همسرم را در دست داشتم و دخترکم هم در آغوشم بود و بعد از تحویل سال آنقدر جوگیر شده بود که شروع کرد به بوسیدن من و شمردم ... چهل و شش بار مرا بوسید ...
امسال اولین عید را در منزل خودمان در خانه شصت متری مان گذراندیم و این خودش لذتی عظیمی برایمان بود .
آرزوهای زیادی برای امسال و برای دوروبریهایم داشتم . آرزوی این که پدر و مادرم هزار سال دیگر زنده باشند ، دلهای مردم هرروز جوانتر از دیروز باشد ، تعداد عاشقهای روی کره زمین هرروز بیشتر شود ، پادرد مادربزرگ هفتاد ساله ام امسال خوب شود ، خدا این لطف را به همه داشته باشد که بتوانند هروقت خواستند از شادی گریه کنند ، همه پدر ها یاد بگیرند که باید حداقل روزی هزارو پانصد بار همسر و فرزندشان را در آغوش بگیرند ، دیگر وقتی توی تاکسی می نشینیم از درد و غصه و بدهکاری و قسط و اجاره منزل و این چرت و پرتها برای هم نگوییم ،هر جوانی به عشقش برسد و ببینم که هر شب هزار هزار عاشق دست در دست هم توی خیابان کنار هم راه می روند، و از همه مهمتر هستی کوچولوی من هم یک مقداری آرام بگیرد و کمتر را به سیلاخ بکشد ...
همه بگویید آمین ...!!!