دیشب به دنیا آمدی ...
من به همین سادگی پدر شدم . البته به همین سادگیها هم که برایت می نویسم نبود . نه ماه انتظار کشیدنی که اگر برای تو نبود تابحال موهایم را حداقل سفید کرده بود . روزی که رفتیم بیمارستان مهر به همراه مادرت برای اینکه بفهمیم تو پسری یا دختر را باید خودت بودی و می دیدی . حدود بیست پدر و مادر که اکثرشان بار اولشان بود که می آمدند برای سونوگرافی . قیافه هایمان دیدنی بود . مثل کسانی که منتظرند اسمشان توی یک قرعه کشی بزرگ بعنوان برنده اعلام شود . نگرانی از سروروی همه مان می ریخت . بالاخره نوبتمان شد و دکتر دستگاه مخصوص را روی شکم مادرت لغزاند و من برای اولین بار تورا دیدم . حداقل بینی ات به من رفته بود - به قول مادرت متاسفانه ! - و از آن لحظه آرزوها شروع شد . به دنیا آمدنت ... بزرگ شدنت ... راه افتادنت ... حرف زدنت ... و همینطور تا آخر . من پدر شده بودم . صاحب بزرگترین هدیه ای که یک انسان می تواند داشته باشد . هدیه ای که از آسمان می آید . و تو دیشب آمدی . پرستار تورا در آغوشم گذاشت و تو انگاری که فهمیده باشی یا حس کرده باشی بدون هیچ مقدمه ای چشمانت را باز کردی و زل زدی به من . پشتم لرزید . داشتم غش می کردم . این خودت بودی . فرزند من . دخترک کوچولوی من . هستی من . گرچه این اسم را مادرت با قلدری برایت انتخاب کرد و من هم هیچ کاری از دستم بر نیامد . امیدوارم از اسمت خوشت بیاید . الان که اینها را می نویسم داری مثل یک بچه گربه کوچولو قورت قورت شیر می خوری . از شکمو بودنت هم می توان فهمید که دختر منی . باید بروم . می خواهم بروم قدم بزنم . تنهای تنها . وقتی بزرگتر شدی شبها باهم برای قدم زدن می رویم و توقرار است برای من از خودت بگویی . فعلا باید تنها بروم ... شب به خیر
هستی من ساعت دوازده شب به دنیا آمد . حدود یک هفته زودتر از زمانی که انتظار آمدنش را می کشیدیم . آن موقع من تهران نبودم و وقتی خانمم دردش گرفته بود پدرم به همراه خاله اش اورا به بیمارستان رسانده بودند و به موبایلم زنگ زدند و آن موقع بود که انگاری دنیا داشت برایم تمام می شد . فقط گریه ایم را پای تلفن به همراه همسرم یادم می آید که ارواح عمه ام داشتم به او دلداری می دادم و این در حالی بود که خودم داشتم سکته می کردم . تا خودم را به تهران برسانم صبح شده بود و نمی دانم چطور خودم را رساندم به بیمارستان پاستورنو در خیابان بخارست طبقه دوم اتاق شماره چهار که آن روز انگار تمام زندگیم توی آن اتاق خلاصه می شد و تمام خوشبختی و آرزوهایم توی آن تخت کوچک چرخدار بود که آرام آرام وارد اتاق شد و کودکی در آن بود که از آن من بود و از من بود . هنوز آن نگاه اولی را که وقتی هستی در آغوشم قرار گرفت توی چشمانم انداخت از یادم نرفته . پدر سوخته همان اول راه و رسم خر کردن پدرش را بلد بود . آن روز از اولین لوازم التحریر فروشی توی مسیر یک دفتر پانصد برگ خریدم و عهد کردم هرشب برای دخترکم از زندگی و خودش و تمام احساس و عشقی که به او دارم بنویسم و روزی که به سن عقل رسید در جشن تولدش به او کادو بدهم . الان پنچ سال از آن روز می گذرد و هرروز صفحه های بیشتری از دفتر نوشته شده . شاید یک روز تکه هایی از آن را توی این وبلاگ آوردم ... راستی نظر شما چیست ...؟
این روزها هیچ چیزی باعث شادیم نمی شود . هنوز از آن گنگ و مبهوت بودنی که مدتیست در آنم خارج نشده ام . زندگی برایم چیز مزخرفی شده و خدا آنجورهایی که چندی قبل تر ها بود نیست انگار ... همسرم می گوید نیاز به مسافرت داری و اینکه یک مدتی از این هیاهوها دور باشی . اما حس آن هم نیست ...
از این وضعیتی که در آن قرار دارم اصلا راضی نیستم . مثل این می ماند که چیزی روی روحت سنگینی کند و مدام آزارت بدهد . یک چیزی از درون بخواهد تورا در خودش ببلعد و هضم کند و نابود کند . احتمالا در این چند روز آینده یا این وضع تمام شود ... یامن تمام خواهم شد ...
دوباره همین الان سیگارم تمام شد ... الان من بدبختم ...
جایی خواندم مردها هفت روز در ماه را در تاریکی به سر می برند . در این هفت روز دلشان می خواهد توی خودشان باشند و کسی هم زیاد دوروبرشان نپلکد و سر به سرشان نگذارد و حتی الامکان هم پا روی دمشان نگذارد . گمان کنم من الان توی یکی از این هفت روزها هستم . یک مقداری کم حرف شده ام ... صبحها لیوان چای سبزم را به جای ده دقیقه در مدت زمان بیست دقیقه می خورم ... سیگار سر ظهرم معمولاْ یک مقداری بیشتر از روزهای دیگر کش می آید ... وقتی همسرم دارد باهام حرف می زند فقط می توانم نگاهش کنم و وقتی به خودم می آیم می بینم نیم ساعت است که همسرم رفته پی کارش و من هنوز دارم دیوار سفید روبرو را نگاه می کنم ... فقط تنها چیزی که باعث می شود از این حالت بهت زدگی و مات بودن بیرون بیایم هستی است ... آن هم برای این که آنقدر از سروکولم بالا می رود و آنقدر سوالات کج و کوله از آدم می پرسد که انگاری از تاریکی شوتم می کنند وسط یک دنیا پر از پروژکتور ... الان هم کنارم روی مبل دراز کشیده ... خرناس می کشد ... شب به خیر ...!!!
فقط آمدم این مطلب را بنویسم تا خدا را شکر کرده باشم . بابت تمام داشته ها و نداشته هایی که در زندگیم وجود دارد . تمام چیزهایی که دارم و همه چیزهایی که به صلاح او ندارم ...
همین گمان کنم کافی باشد ...