تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

یکی برایم کامنت گذاشته بود که سعی کن از تاریکی بیرون بیایی . این بنده خدا هنوز نمی داند که من سالها است تلاش کرده ام تا دانه دانه منافذی که در اطرافم وجود دارد را پر کنم تا نوری از بیرون مزاحم این تاریکی شیرین و عمیق نشود . از نظر من این تاریکی مطلق یعنی امنیت کامل و آرامش تمام و کمال ... چون خیلی وقت است که از دیدن دنیای اطرافم که سرتاسر خاکستری است و غباری عظیم از دروغ و ریا و چاپلوسی و دورویی و تقلب آسمانش را گرفته بیزارم . از آدمهایی که سلامت می کنند با لبخند و هنوز رد نشده از کنارشان خنجر را تابیخ توی کمرت فرو می کنند و از آنهایی که ادعای دوست داشتن برایت می کنند و در باطن چشم ندارند ببینندت متنفرم . دوسه تا دلخوشی دارم که گاهی آرامم می کند و باعث می شود که کمتر عذاب بکشم . مانند همسر و فرزندم . ولی هر وقت از این تاریکی که برای خودم تدارک دیده ام مجبور می شوم برای ساعاتی بیرون بیایم انگاری کسی روحم را گرفته و در چنگال پلیدش دارد مچاله می کند ...

من عاشق این تاریکی ام ... جایی که هیچ کس جز خودم آنجا نیست ... 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 4:31  توسط هوتن  | 

راستی یادم رفت این را بنویسم که امشب باجناق دار شدم . از یک هفته قبل داشتم در اعماق وجود خودم دنبال دلیلی می گشتم که یک جوری چشم نداشته باشم طرف را ببینم . خوب این قاعدتا یک سنت است که باجناق نباید چشم داشته باشد باجناق دیگر را ببیند . ولی هرکاری کردم نشد که نشد . در حقیقت هیچ احساس خاصی نسبت به طرف نداشتم و الان هم که رسما آن بیچاره باجناق من شده هیچ احساس خاصی ندارم . بیچاره پسر خوبی است . آدم دلش نمی آید که بخواهد دنبال دلیلی بگردد تا از او بدش بیاید . تازه اگر هم دلش بیاید من آنقدر حال و حوصله ندارم که بخواهم دوباره برای یافتن این دلیل مضحک خودم را خسته کنم . عقد که انجام شد در حد سه چهار دیقه گپی با هم زدیم و معلوم بود که نه من و نه او هیچ حرفی نداشتیم برای هم بزنیم چون مدام از این شاخه پریدیم به آن شاخه و زر مفت برای هم زدیم . الان هم احتمالا بیچاره داغ است و هنوز نمی داند چه بلایی سر خودش آورده ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 4:22  توسط هوتن  | 

هوس های عجیبی گاه به سرم می زند . مثل الان که ساعت سه بعد از نیمه شب است و هوس کرده ام پیاده بروم تا دکه سیگار فروشی ای که حدود سه کیلومتر با خانه مان فاصله دارد و تنها دکه سیگار فروشی است که در این ساعت شب باز است و سیگار بخرم و برگردم . البته این از آن دسته هوس هایی است که همیشه در حد یک هوس باقی می ماند و معمولا بدلیل تنبلی بیش از حد من محو می شود و می رود پی کارش ... همین الان هوس کردم بروم یک لیوان آب خنک بخورم ... رفتم ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 4:10  توسط هوتن  | 

دوهفته ای می شود که خانم اولتیماتوم داده اند جهت لاغری بنده . ناسلامتی داریم به مرز صد کیلو می رسیم . صبحانه مان شده یک کف دست نان با یک قاشق چایخوری پنیر . میان وعده یک عدد سیب درشت . نیم ساعت قبل از ناهار یک کاسه بزرگ سالاد با آبغوره به همراه یک لیوان عظیم آب یخ که این یکی عجیب گیرای بالایی دارد در این روزهای داغ تابستانی . ناهار هفت قاشق برنج به نیت خوش یمنی و مبارکی به همراه سه قاشق خورشت . عصرانه دوعدد بیسکوییت ساقه طلایی به همراه یک لیوان چای تلخ یا چای سبز به تجویز مامی جان از تهران . و شام هم زهرمار ...!!! اضافه می شود شبی یک ساعت و نیم پیاده روی مثل سگ پا سوخته در پارک نزدیک منزل و در نهایت ماییم و عیال که هر شب مارا مثل گوسفند پرواری وزن می کند و دور کمرمان را با متر خیاطی اش اندازه می گیرد و اگر به اندازه یک میلیمتر هم فرجی حاصل شده باشد آنشب به عنوان جایزه یک لیوان شیر به همراه یک عدد خرما جایزه ماست ...

این میان جهت ترک دخانیات هم به جای کم کردن تعداد سیگار ترجیح داده ایم سایز آن را کوچک کنیم و زین جهت از سیگار مالبوروی سفید هبوط کرده ایم به بهمن دمب موشی ...!!!

موفق باشیم انشاله ...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:7  توسط هوتن  | 

سی و یک ساله شدم . درست دوازده روز پیش . طبق معمول همیشه خودم یادم نبود و همسرم غافلگیرم کرد . معمولا از اینطور غافلگیر کردنهای من لذت می برد . مادر تماس گرفت و تبریک گفت و مادر بزرگ هم همینطور. پدرم فقط لبخند زد . او مسلما درد بزرگتر شدن و مردتر شدن را بیشتر از من می داند  . هستی کوچولویم هم مرا بوسید و کلی برایم کلاس گذاشت .

سی و یک سالم شد ... به همین سادگی ... به همین خوشمزگی ...!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:57  توسط هوتن  |