تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من

نشستم تمام چیزهایی را که تا حالا نوشته بودم از اول خواندم . همه شان را . نه اینکه خیال کنید از بیکاری این کار را کردم ... نه ... می خواستم بفهمم توی این همه چیزی که نوشتم و به خورد ملت دادم و خواندند اصلا توانسته بودم حرفی بزنم که بدرد بخور باشد . راستش هیچ احساس خاصی بهم دست نداد یعنی اگر بخواهم روراست تر باشم اصلا احساس جالبی بهم دست نداد . گمان می کنم یک مقداری توی نوشتن هایم باید از آسمان بیایم پایین و چهارزانو بنشینم روی زمین و بنویسم ... شاید ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:36  توسط هوتن  | 

آشپزی همیشه برای من یک جور راه دررو است . راه دررو از اتفاقاتی که دوروبرم می افتد . ور رفتن با نمک و فلفل و ادویه به میزان کافی  روغن به مقدار دلخواه . کم کردن زیر آتش تا پیاز داغت طلایی شود و نسوزد و غذا رابه گند نکشد . و در پایان منتظر بودن برای دیدن آثار لذت در چهره طرف مقابل بر اثر خوردن غذایی که تو باعشق برایش پخته ای . امشب همسرم مریض احوال بود و از عصر افتادم به جان دیگ و قابلمه و برایش سوپ مرغ پختم . از سوپهای آبکی که مثل آب جوب می ماند متنفرم . توی سوپ برایش مرغ فراوان می ریزم . به همراه قارچ و جوی پرک شده و سیب زمینی و هویج . چاشنی کاری و پاپریکا هم به همراه یک مقدار فلفل سیاه اضافه می کنم که باعث می شود یک مقدار ته مزه تند به غذا بدهد و اشتها آورترش کند . البته نخودفرنگی و عدس هم فراموش نشود و رب گوجه فرنگی فراوان و آبلیموی تازه برای خوش برو رو شدن غذا . سوپ باید نیم ساعت توی زودپز باشد تا جدو آبادش جلوی چشمش بیاید و بعد هم یک ساعت توی قابلمه که در نیم ساعت آخرش ورمیشل را اضافه کنی تا قوام بیاید . دست آخر هم جعفری تازه برای تزیین و معطر شدن سوپ . تمام این مراحل باید درحالی انجام شود که تو داری چهره همسرت را هنگام خوردن غذا و اینکه از تو یک کاسه دیگر سوپ می خواهد تصور می کنی . این عاشقانه ترین سوپی است که یک مرد می تواند برای همسرش فراهم کند و من تضمین می کنم که خوردن یک کاسه از این سوپ تمام افسردگی های زندگی را از بین می برد . 

من تضمین می کنم ...

از این غذاهای عاشقانه بازهم بلدم ...

دوست دارید یادتان بدهم ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:0  توسط هوتن  | 

دوروبرم هرروز آدمهایی را می بینم که در حیرتم که با این میزان نبوغشان چطور تا حالا زنده مانده اند . گاهی این احساس به من دست می دهد که در دنیایی که زندگی می کنیم بخصوص در جامعه ما احمق بودن و اهل کوچه علی چپ بودن یک نوع امتیاز برای بقای بیشتر محسوب می شود . این که یک لبخند مضحک برروی لب داشته باشی و هر بلایی سرت می آید خیلی راحت سعی کنی با آن کنار بیایی و اسم این حرکت مزبوحانه را هم می گذاری :" سیاست ترکه انار ...!!! " این لفظ را از یکی از همین احمقها شنیدن که معتقد است آدمیزاد باید مثل ترکه انار باشد که در برابر ناملایمات راحت خم شود و نشکند . خوب در نوع خودش جالب توجه است ولی در عمق مطلب که فرو بروی یک مقداری فلانجای آدم می سوزد . من که متاسفانه از ابتدای زندگیم ترکه انار که نبودم هیچ ... دسته جاروی خوبی هم از آب در نیامدم ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:43  توسط هوتن  | 

جمعه روز خوبی است . البته شبهای جمعه اش برای من بهتر است چون وقت دارم وقتی همه خوابند با خیال راحت بنشینم و گشتی در اینتر نت بزنم و فیلمی را که خیلی دوست دارن برای هزارمین بار ببینم و هی سیگار بکشم بدون اینکه هستی سرم غرغر کند . معمولا ساعت هفت صبح جمعه تازه خوابم می برد و این در صورتی است که همسرم گیر ندهد و یکهو هوایی نشود برای خوردن کله پاچه که آنوقت بیچارگی است رفتن تا کله پزی و نانوایی سنگکی و بعد هم از همه مهمتر خوردن این کله پاچه لعنتی که گرچه لذیذ است ولی به ورم کردن بعدش و خوابید تا پنج بعد ازظهر و بیدار شدن مثل سگ نازی اباد نمی ارزد . فعلا که بیدار شده ام و مثل سگ نازی آباد هم نیستم ولی یک جورهایی مخم قفل است . جمعه است دیگر ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:52  توسط هوتن  | 

بچه که بودم آرزو می کردم زودتر بزرگ شوم . حالا حالم دارد از بزرگ بودن به هم می خورد . مثل این می ماند که کلی از درخت سیب بالا بروی برای چیدن بزرگترین سیب و حالا که بچینی ببینی کرم خورده و فاسد شده است . دنیای بزرگتر ها دنیای جالبی نیست آدم هزارهزار دروغ یاد می گید و یاد می گیرد گه چطور ظلم کند و بعد هم بزند زیرش . این دیگر چه جورش است . 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:44  توسط هوتن  |