نمی دانم اگر قرار بود روزی از این مملکت بروم کجا می رفتم . می رفتم دوبی مثل این عقده ای ها ول می پلکیدم یا می رفتم فرانسه مثل اینهایی که ادعای کلاسشان می شود و آنقدر شراب می خوردم که بالا می آوردم یا می رفتم آلمان مثل برخی از شکموهای عزیز و می زدم به انبار سوسیس و ژامبون و مخلفات یا می رفتم آمریکا دنبال لاس وگاس بازی و قمار و این حرفها یا ... نمی دانم کجا می رفتم ... ولی الان دلم می خواست کنار دریا باشم یک جایی همین اطراف کلاردشت خودمان یا اگر بخواهم غروبش را غلیظ تر کنم جایی مثل بندر های جنوب با آن هوای گرمش که الان دارد یواش یواش ملس می شود ... خوب آنجا هم که الان امکاناتش موجود نیست ... من رفتم دم در روبروی همین بیابانی جلوی خانه یک سیگار بکشم ...
زندگی همچنان دارد برای خودش می گذرد و این مدت هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده . دوباره توی سایه قرار گرفته ام و از نور یک مقداری دارم فرار می کنم . هیچ چیز جالبی اینجا در حال حاضر وجود ندارد و هیچ انگیزه ای هم برای آینده در من نمی جوشد . من ساکنم ... ساکت و آرام ... مثل سنگی یا تکه فلزی که حتی صیقل هم نخورده یا کاغذی که هنوز هیچ بر آن نوشته نشده ...
من همینجام ...