تبليغاتX
چرکنویسهای تنهایی من - تاریکی ...

جایی خواندم مردها هفت روز در ماه را در تاریکی به سر می برند . در این هفت روز دلشان می خواهد توی خودشان باشند و کسی هم زیاد دوروبرشان نپلکد و سر به سرشان نگذارد و حتی الامکان هم  پا روی دمشان نگذارد . گمان کنم من الان توی یکی از این هفت روزها هستم . یک مقداری کم حرف شده ام ... صبحها لیوان چای سبزم را به جای ده دقیقه در مدت زمان بیست دقیقه می خورم ... سیگار سر ظهرم معمولاْ یک مقداری بیشتر از روزهای دیگر کش می آید ... وقتی همسرم دارد باهام حرف می زند فقط می توانم نگاهش کنم و وقتی به خودم می آیم می بینم نیم ساعت است که همسرم رفته پی کارش و من هنوز دارم دیوار سفید روبرو را نگاه می کنم ... فقط تنها چیزی که باعث می شود از این حالت بهت زدگی و مات بودن بیرون بیایم هستی است ... آن هم برای این که آنقدر از سروکولم بالا می رود و آنقدر سوالات کج و کوله از آدم می پرسد که انگاری از تاریکی شوتم می کنند وسط یک دنیا پر از پروژکتور ... الان هم کنارم روی مبل دراز کشیده ... خرناس می کشد ... شب به خیر ...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط هوتن  |