این روزها هیچ چیزی باعث شادیم نمی شود . هنوز از آن گنگ و مبهوت بودنی که مدتیست در آنم خارج نشده ام . زندگی برایم چیز مزخرفی شده و خدا آنجورهایی که چندی قبل تر ها بود نیست انگار ... همسرم می گوید نیاز به مسافرت داری و اینکه یک مدتی از این هیاهوها دور باشی . اما حس آن هم نیست ...
از این وضعیتی که در آن قرار دارم اصلا راضی نیستم . مثل این می ماند که چیزی روی روحت سنگینی کند و مدام آزارت بدهد . یک چیزی از درون بخواهد تورا در خودش ببلعد و هضم کند و نابود کند . احتمالا در این چند روز آینده یا این وضع تمام شود ... یامن تمام خواهم شد ...