هستی من ساعت دوازده شب به دنیا آمد . حدود یک هفته زودتر از زمانی که انتظار آمدنش را می کشیدیم . آن موقع من تهران نبودم و وقتی خانمم دردش گرفته بود پدرم به همراه خاله اش اورا به بیمارستان رسانده بودند و به موبایلم زنگ زدند و آن موقع بود که انگاری دنیا داشت برایم تمام می شد . فقط گریه ایم را پای تلفن به همراه همسرم یادم می آید که ارواح عمه ام داشتم به او دلداری می دادم و این در حالی بود که خودم داشتم سکته می کردم . تا خودم را به تهران برسانم صبح شده بود و نمی دانم چطور خودم را رساندم به بیمارستان پاستورنو در خیابان بخارست طبقه دوم اتاق شماره چهار که آن روز انگار تمام زندگیم توی آن اتاق خلاصه می شد و تمام خوشبختی و آرزوهایم توی آن تخت کوچک چرخدار بود که آرام آرام وارد اتاق شد و کودکی در آن بود که از آن من بود و از من بود . هنوز آن نگاه اولی را که وقتی هستی در آغوشم قرار گرفت توی چشمانم انداخت از یادم نرفته . پدر سوخته همان اول راه و رسم خر کردن پدرش را بلد بود . آن روز از اولین لوازم التحریر فروشی توی مسیر یک دفتر پانصد برگ خریدم و عهد کردم هرشب برای دخترکم از زندگی و خودش و تمام احساس و عشقی که به او دارم بنویسم و روزی که به سن عقل رسید در جشن تولدش به او کادو بدهم . الان پنچ سال از آن روز می گذرد و هرروز صفحه های بیشتری از دفتر نوشته شده . شاید یک روز تکه هایی از آن را توی این وبلاگ آوردم ... راستی نظر شما چیست ...؟