<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چرکنویسهای تنهایی من</title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 11 Oct 2009 12:44:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی دانم اگر قرار بود روزی از این مملکت بروم کجا می رفتم . می رفتم دوبی مثل این عقده ای ها ول می پلکیدم یا می رفتم فرانسه مثل اینهایی که ادعای کلاسشان می شود و آنقدر شراب می خوردم که بالا می آوردم یا می رفتم آلمان مثل برخی از شکموهای عزیز و می زدم به انبار سوسیس و ژامبون و مخلفات یا می رفتم آمریکا دنبال لاس وگاس بازی و قمار و این حرفها یا ... نمی دانم کجا می رفتم ... ولی الان دلم می خواست کنار دریا باشم یک جایی همین اطراف کلاردشت خودمان یا اگر بخواهم غروبش را غلیظ تر کنم جایی مثل بندر های جنوب با آن هوای گرمش که الان دارد یواش یواش ملس می شود ... خوب آنجا هم که الان امکاناتش موجود نیست ... من رفتم دم در روبروی همین بیابانی جلوی خانه یک سیگار بکشم ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 12:44:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زندگی همچنان دارد برای خودش می گذرد و این مدت هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده . دوباره توی سایه قرار گرفته ام و از نور یک مقداری دارم فرار می کنم . هیچ چیز جالبی اینجا در حال حاضر وجود ندارد و هیچ انگیزه ای هم برای آینده در من نمی جوشد . من ساکنم  ... ساکت و آرام ... مثل سنگی یا تکه فلزی که حتی صیقل هم نخورده یا کاغذی که هنوز هیچ بر آن نوشته نشده ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من همینجام ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 12:34:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;نشستم تمام چیزهایی را که تا حالا نوشته بودم از اول خواندم . همه شان را . نه اینکه خیال کنید از بیکاری این کار را کردم ... نه ... می خواستم بفهمم توی این همه چیزی که نوشتم و به خورد ملت دادم و خواندند اصلا توانسته بودم حرفی بزنم که بدرد بخور باشد . راستش هیچ احساس خاصی بهم دست نداد یعنی اگر بخواهم روراست تر باشم اصلا احساس جالبی بهم دست نداد . گمان می کنم یک مقداری توی نوشتن هایم باید از آسمان بیایم پایین و چهارزانو بنشینم روی زمین و بنویسم ... شاید ... &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 19:06:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوپ عاشقی ... </title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;آشپزی همیشه برای من یک جور راه دررو است . راه دررو از اتفاقاتی که دوروبرم می افتد . ور رفتن با نمک و فلفل و ادویه به میزان کافی  روغن به مقدار دلخواه . کم کردن زیر آتش تا پیاز داغت طلایی شود و نسوزد و غذا رابه گند نکشد . و در پایان منتظر بودن برای دیدن آثار لذت در چهره طرف مقابل بر اثر خوردن غذایی که تو باعشق برایش پخته ای . امشب همسرم مریض احوال بود و از عصر افتادم به جان دیگ و قابلمه و برایش سوپ مرغ پختم . از سوپهای آبکی که مثل آب جوب می ماند متنفرم . توی سوپ برایش مرغ فراوان می ریزم . به همراه قارچ و جوی پرک شده و سیب زمینی و هویج . چاشنی کاری و پاپریکا هم به همراه یک مقدار فلفل سیاه اضافه می کنم که باعث می شود یک مقدار ته مزه تند به غذا بدهد و اشتها آورترش کند . البته نخودفرنگی و عدس هم فراموش نشود و رب گوجه فرنگی فراوان و آبلیموی تازه برای خوش برو رو شدن غذا . سوپ باید نیم ساعت توی زودپز باشد تا جدو آبادش جلوی چشمش بیاید و بعد هم یک ساعت توی قابلمه که در نیم ساعت آخرش ورمیشل را اضافه کنی تا قوام بیاید . دست آخر هم جعفری تازه برای تزیین و معطر شدن سوپ . تمام این مراحل باید درحالی انجام شود که تو داری چهره همسرت را هنگام خوردن غذا و اینکه از تو یک کاسه دیگر سوپ می خواهد تصور می کنی . این عاشقانه ترین سوپی است که یک مرد می تواند برای همسرش فراهم کند و من تضمین می کنم که خوردن یک کاسه از این سوپ تمام افسردگی های زندگی را از بین می برد . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;من تضمین می کنم ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از این غذاهای عاشقانه بازهم بلدم ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دوست دارید یادتان بدهم ؟&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 17:29:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خنگولهای خوشحال ...</title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دوروبرم هرروز آدمهایی را می بینم که در حیرتم که با این میزان نبوغشان چطور تا حالا زنده مانده اند . گاهی این احساس به من دست می دهد که در دنیایی که زندگی می کنیم بخصوص در جامعه ما احمق بودن و اهل کوچه علی چپ بودن یک نوع امتیاز برای بقای بیشتر محسوب می شود . این که یک لبخند مضحک برروی لب داشته باشی و هر بلایی سرت می آید خیلی راحت سعی کنی با آن کنار بیایی و اسم این حرکت مزبوحانه را هم می گذاری :&quot; سیاست ترکه انار ...!!! &quot; این لفظ را از یکی از همین احمقها شنیدن که معتقد است آدمیزاد باید مثل ترکه انار باشد که در برابر ناملایمات راحت خم شود و نشکند . خوب در نوع خودش جالب توجه است ولی در عمق مطلب که فرو بروی یک مقداری فلانجای آدم می سوزد . من که متاسفانه از ابتدای زندگیم ترکه انار که نبودم هیچ ... دسته جاروی خوبی هم از آب در نیامدم ... &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 17:12:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه </title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;جمعه روز خوبی است . البته شبهای جمعه اش برای من بهتر است چون وقت دارم وقتی همه خوابند با خیال راحت بنشینم و گشتی در اینتر نت بزنم و فیلمی را که خیلی دوست دارن برای هزارمین بار ببینم و هی سیگار بکشم بدون اینکه هستی سرم غرغر کند . معمولا ساعت هفت صبح جمعه تازه خوابم می برد و این در صورتی است که همسرم گیر ندهد و یکهو هوایی نشود برای خوردن کله پاچه که آنوقت بیچارگی است رفتن تا کله پزی و نانوایی سنگکی و بعد هم از همه مهمتر خوردن این کله پاچه لعنتی که گرچه لذیذ است ولی به ورم کردن بعدش و خوابید تا پنج بعد ازظهر و بیدار شدن مثل سگ نازی اباد نمی ارزد . فعلا که بیدار شده ام و مثل سگ نازی آباد هم نیستم ولی یک جورهایی مخم قفل است . جمعه است دیگر ... &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 16:21:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگی </title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;بچه که بودم آرزو می کردم زودتر بزرگ شوم . حالا حالم دارد از بزرگ بودن به هم می خورد . مثل این می ماند که کلی از درخت سیب بالا بروی برای چیدن بزرگترین سیب و حالا که بچینی ببینی کرم خورده و فاسد شده است . دنیای بزرگتر ها دنیای جالبی نیست آدم هزارهزار دروغ یاد می گید و یاد می گیرد گه چطور ظلم کند و بعد هم بزند زیرش . این دیگر چه جورش است . &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 16:13:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریکی ...</title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی برایم کامنت گذاشته بود که سعی کن از تاریکی بیرون بیایی . این بنده خدا هنوز نمی داند که من سالها است تلاش کرده ام تا دانه دانه منافذی که در اطرافم وجود دارد را پر کنم تا نوری از بیرون مزاحم این تاریکی شیرین و عمیق نشود . از نظر من این تاریکی مطلق یعنی امنیت کامل و آرامش تمام و کمال ... چون خیلی وقت است که از دیدن دنیای اطرافم که سرتاسر خاکستری است و غباری عظیم از دروغ و ریا و چاپلوسی و دورویی و تقلب آسمانش را گرفته بیزارم . از آدمهایی که سلامت می کنند با لبخند و هنوز رد نشده از کنارشان خنجر را تابیخ توی کمرت فرو می کنند و از آنهایی که ادعای دوست داشتن برایت می کنند و در باطن چشم ندارند ببینندت متنفرم . دوسه تا دلخوشی دارم که گاهی آرامم می کند و باعث می شود که کمتر عذاب بکشم . مانند همسر و فرزندم . ولی هر وقت از این تاریکی که برای خودم تدارک دیده ام مجبور می شوم برای ساعاتی بیرون بیایم انگاری کسی روحم را گرفته و در چنگال پلیدش دارد مچاله می کند ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من عاشق این تاریکی ام ... جایی که هیچ کس جز خودم آنجا نیست ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 01:00:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باجناق عزیز ...</title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;راستی یادم رفت این را بنویسم که امشب باجناق دار شدم . از یک هفته قبل داشتم در اعماق وجود خودم دنبال دلیلی می گشتم که یک جوری چشم نداشته باشم طرف را ببینم . خوب این قاعدتا یک سنت است که باجناق نباید چشم داشته باشد باجناق دیگر را ببیند . ولی هرکاری کردم نشد که نشد . در حقیقت هیچ احساس خاصی نسبت به طرف نداشتم و الان هم که رسما آن بیچاره باجناق من شده هیچ احساس خاصی ندارم . بیچاره پسر خوبی است . آدم دلش نمی آید که بخواهد دنبال دلیلی بگردد تا از او بدش بیاید . تازه اگر هم دلش بیاید من آنقدر حال و حوصله ندارم که بخواهم دوباره برای یافتن این دلیل مضحک خودم را خسته کنم . عقد که انجام شد در حد سه چهار دیقه گپی با هم زدیم و معلوم بود که نه من و نه او هیچ حرفی نداشتیم برای هم بزنیم چون مدام از این شاخه پریدیم به آن شاخه و زر مفت برای هم زدیم . الان هم احتمالا بیچاره داغ است و هنوز نمی داند چه بلایی سر خودش آورده ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 00:51:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوس ...</title>
<link>http://cherknevisha.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هوس های عجیبی گاه به سرم می زند . مثل الان که ساعت سه بعد از نیمه شب است و هوس کرده ام پیاده بروم تا دکه سیگار فروشی ای که حدود سه کیلومتر با خانه مان فاصله دارد و تنها دکه سیگار فروشی است که در این ساعت شب باز است و سیگار بخرم و برگردم . البته این از آن دسته هوس هایی است که همیشه در حد یک هوس باقی می ماند و معمولا بدلیل تنبلی بیش از حد من محو می شود و می رود پی کارش ... همین الان هوس کردم بروم یک لیوان آب خنک بخورم ... رفتم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 00:40:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cherknevisha&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>cherknevisha</dc:creator>
<guid>http://cherknevisha.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
